تبليغاتX

                                       به حرمت باران, هر گونه کپی برداری, ولو دوستانه, مجاز نـیـسـت
 

حسرت خیس

Tue 30 Sep 2008

تا یه مدتی بای
 

این روزا سرم خیلی شلوغههههههههههههه.

یه مدتی آپ نمی کنم. برگشتم خبرتون می کنم


 

22:23  | دختر بارون  | 

Fri 12 Sep 2008

زلزله در محل کار
 

سلااااااام به همگییییییی

مرسی که نظر دادید بچه ها. در مورد پست تولدم هم باید بگم که بله یه پست زده بودم برای تولدم ولی بعد تاریخش گذشت گفتم بردارمش مرسی از دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن

ولی در مورد اینکه چرا دیر به دیر آپ می کنم...آقا مگه تنبلی میذاره؟

می خواستم هفته پیش آپ کنم که تنبلی کردم و گذاشتم واسه الان..

هفته پیش سر کار بودم که یهو دیدم زلزله میاد. اولش خیلی آروم بود بعد یهو شدت گرفت. خوشبختانه شب بود و فقط ۳تا مشتری تو فروشگاه بودن. منم که مثل ماست وایساده بودم درو دیوارو نگاه می کردم. آخه اینجور وقتا آدم گیج میشه نمیدونه چیکار کنه. خلاصه دیدم این ۳تا مشتری ها دارن می دوند به طرف در خروجی. منم دیدم اونا دارن میرن اومدم منم فرار کنم برم بیرون که زلزله تمام شد البته زمانش تقریبا فقط ۲۰ ثانیه بود ولی خوب به نظر زیاد میومد. ولی خوب خدا رو شکر بخیر گذشت


 

12:2  | دختر بارون  | 

Mon 18 Aug 2008

کافه گلاسه
 

کلا آشپزی رو دوست ندارم اما تو دسر و شیرینی و کیک درست کردن کارم درسته جاتون خالی امروز یه کافه گلاسه ردیف درست کردم. بار اولم بوداااااااااااا اما خیلی ردیف شده بود. اینم از عکسش!

 


 

21:23  | دختر بارون  | 

Fri 18 Jul 2008

چه زود رفتی شکیبایی عزیز
 

 

 

خواب بودم که دوستی زنگ زدو از خواب بیدارم کرد. گفت فهمیدی اون بازیگره مرد؟

گفتم کدوم بازیگر؟ من که خواب بودم.

گفت خسرو شکیبایی دیگه! گفتم ها؟ برو بابا. (فکر می کردم مثل همیشه شوخی میکنه)

گفت به خدا! می تونی چندتا از عکسهاشو واسم بفرستی؟

شوکه شده بودم. با خودم می گفتم خسرو شکیبایی؟ دیگه نیست؟ نه بابا نه مگه میشه؟!

من که باور نمی کنم..

رفتم رو اینترنت و سایتهای سینمایی رو گشتم. اولین خبرشون این بود: "خسرو شکیبایی امروز در سن ۶۴ سالگی درگذشت".

واییییییییی نههههههههههههههههه! دروغه! خوابه! خسرو شکیبایی! نه, دیگه نیست؟!

هامون, روانی ,کیمیا, سارا, سالاد فصل, کاغذ بی خط, خانه سبز.وای همه اینا اومد تو ذهنم... وای!

وای چقدر دوسش داشتم. بازیش,صداش...

وای نقش هامون, نقش رضا تو سریال خانه سبز با اون نوع عاطفه گفتناش, کاغذ بی خط با اون دیالوگ به یادماندنیش که می گفت: پسره یه انتر میگه کتتو بزن بالا ببینم دمبت چه رنگیه!

آخ خدا رحمتت کنه! یکی از بهترینهای سینمای ایران بودی. چه زود رفتی...

نامه ای هم خوندم از رضا کیانیان که برای خسرو شکیبایی گفته. نامه ای بسیار غم انگیز...

رضا كيانيان بازيگر سينما و تئاتر ايران در نوشتاري كه در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار داده، آورده است:

«سلام خسرو جان
بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.
فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!
يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.
من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.
بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.
يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.
پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.
من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.
دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.
ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.
مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.
به اميد ديدار»

رضا كيانيان

 


 

12:28  | دختر بارون  | 

Thu 26 Jun 2008

بامداد خمار
 

خیلی وقت بود حوصله نوشتن نداشتم. فقط میومدم نظرات شما رو می خوندم و خوشحال می شدم

راستی کتابی که بابام واسم از ایران آورد رو دیشب تمام کردم. اسمش "بامداد خمار" بود. حتما خوندید چون خیلی معروفه...

من بار اولم بود که این رمان رو می خوندم. دیشب که داشتم کتاب رو می خوندم یه دستمالم گرفته بودم دستم و هی فرت و فرت اشک می ریختم دلم به حال شخصیت اصلی داستان که محبوب بود سوخت! خودم رو باهاش مقایسه می کردم. رحیم رو با اونی که دوست دارم مقایسه می کردم. نه! خدا رو شکر اصلا شباهتی به هم ندارن فقط یه چیزیی..و اون اینه که مادر و پدر دختر با ازدواج اونا مخالف بودن و مامان منم.. آخرش به این نتیجه رسیدم که شاید این قانون زندگیه که آدم ناخودآگاه به طرف اونی که دوسش داره کشیده میشه. بیشتر از رو احساس تصمیم می گریم تا عقل! وقتی هم که احساس می کنیم عاشقیم هیچکی نمیتونه جلومون رو بگیره.

حالا تازه شروع کردم به خوندن رمان "ماندانا" نوشته فهیمه رحیمی...ببینیم از اینم خوشمون میاد یا نه

یه رمان دیگه هم بابام آورده با نام "چراغ ها را من خاموش می کنم" نوشته زویا پیرزاد. کلا همین سه تا کتاب رو آورده که باید این آخری هم بخونم.

راستی من آدم فمینیستی نیستما, ولی نمی دونم چرا از رمانهایی که نویسنده اش خانم باشه خیلی خوشم میاد شاید دلیلش این باشه که احساس نزدیکی بیشتری با نویسنده داستان می کنم و راحتتر داستان رو متوجه میشم. نمیدونم...


 

14:26  | دختر بارون  |