سال نو مبارک
فقط اومدم بگم سال نو همگی مبارک باشهههههههههههههههههه![]()
ایشاالله سال خیلی خیلی خوبی باشه برای همتون![]()
![]()

11:49  | دختر بارون |
فقط اومدم بگم سال نو همگی مبارک باشهههههههههههههههههه![]()
ایشاالله سال خیلی خیلی خوبی باشه برای همتون![]()
![]()

11:49  | دختر بارون |
امید جان سریال به این قشنگی چرا دوست نداشتییییییی؟![]()
ای باباااااااااااااااااا شانس رو ببینااااااااااااااا
خوش به حالت. کجا دیدی اشکان رو؟![]()
درضمن زیاد خوشحال نباش چون این سریال ۳۰ قسمتیه
یعنی فکر کنم یه ۸ قسمت دیگه مونده![]()
راستی گفتی اشکان رو دیدی. من تو عمرم فقط ۵ بازیگر رو از نزدیک دیدم
فرهاد آییش, محمد شیری, ساعد هدایتی, فردوس کاویانی, مهدی صبایی.
این بازیگرام خوبنا ولی شانس نداریم که مثلا اشکان خطیبی ببینیم یا حامد بهداد ببینیم![]()
![]()
13:10  | دختر بارون |
تا الان قسمت ۲۱ پخش شده. من که واقعا خوشم اومد از این سریااااااااااااااااااال.
هم موضوع خوب و جالبی داره طوری که باعث میشه تماشاگر دلش بخواد ادامه داستان رو زودتر ببینه.
هم اینکه بازیگرای خوبی بازی کردن تو این سریال. بهنوش طباطبایی و اشکان خطیبی رو که همیشه دوست داشتم. آتیلا پسیانی هم که حرف نداره! روناک یونسی هم واقعا شاهکار بازی کرده تو این سریال.
اما از قسمت اول تا حدودا سیزدهم رو بیشتر دوست داشتم, یعنی قسمتهایی که تو خرمشهر بود. نمیدونم شاید چون دیگه اشکان خطیبی از قسمت ۱۳ به بعد نبود یکم حالم گرفته شد![]()
خلاصه اینکه خیلی خوشم اومده از این سریال. حالا منتظرم زودتر قسمت ۲۲ پخش بشه![]()

15:25  | دختر بارون |
تو یه جمعی نشسته بودم که ناگهان روح مرحوم خسرو شکیبایی ظاهر شد.
خیلی ترسیده بودم. فقط من می تونستم ببینمش.
یک لباس یقه اسکی شیری رنگی پوشیده بود و آروم با صدای دوست داشتنیش شعری رو زمزمه می کرد. آهسته رفتم جلو..
دستم رو به طرفش دراز کردم و گذاشتم روی سینه اش تا ببینم خودشه یا نه. حسش کردم..
بهش گفتم خودتی؟! که او باز هم شعرش رو زمزمه کرد..
داشت می رفت که بهش گفتم نرو!
سرش رو تکون داد و موهای لختش از روی صورتش کنار رفت و با همون لبخند دوست داشتنیش آروم گفت باید برم!
بغض گلوم رو گرفته![]()
13:27  | دختر بارون |
حتما این ضرب المثل رو شنیدید! ولی جریانش رو چی؟ می دونستید؟ اگه مثل من تاحالا نشنیدید می تونید الان بخونید![]()
این مثل در مورد کسی گفته می شود که بخواهد به آدم زرنگتر از خودش حقه بزند و سر او کلاه بگذراند . شخصی بدهکاری زیادی داشت و طلبکارها هر ساعت جلوش را می گرفتند و پولشان را مطالبه می کردند . بدهکار که آه در بساط نداشت می رود پیش یکی از دوستانش چاره جویی می کند . دوستش می گوید : (( اگر می خواهی از دست طلبکارهایت راحت شوی ، از فردا صبح هرکس آمد گفت پولم را بده تو بگو بگو (بله ) . باز اگرگفت پولم را می خواهم بازبگو (بله ) خلاصه هرچه گفتند تو (بله) تحویل بده و کارت نباشد . )) آن مرد هم قبول کرد .
از روز بعد همینکه یکی از طلبکارها سرو کله اش پیدا می شد و مطالبه پولش را می کرد در جواب می گفت : ((بله )) طلبکار که از همه جا بی خبر بود ، می گفت : (( بابا جان ، پول ، پولی که به تو دادم . )) و باز بدهکار می گفت : (( بله )) خلاصه هرچه طلبکار می گفت او در جواب (( بله ، بله )) تحویلش می داد ، تا اینکه طلب کار بیچاره خسته می شد و می رفت پی کارش . طولی نمی کشید که طلبکار بعدی سر می رسید و آن هم هرچه می گفت جز (( بله )) چیزی عایدش نمی شد . در نتیجه بین این و آن شایع شد که بدهکار دیوانه شده است و دیگر کسی سراغش نرفت .
بعد از مدتی دوست مرد بدهکار پیش خودش گفت : (( راستی ، برم ببینم فلانی با طلبکارهایش چه کرده . )) وقتی وارد خانه او شددید با خوشحالی به دیوار تکیه زده و معلوم است چیزی را که یادش داده خوب به کار بسته است ، سلام کرد . ولی رفیقش به جای جواب سلام از جایش بلند شد و گفت : ((بله )) مرد پرسید : (( آمدم ببینم با طلبکارهایت چه کردی ؟ )) با زجواب داد : (( بله )) خلاصه هرچه آن مرد گفت : (( بابا من که طلبکار نیستم دوستت هستم . بگو ببینم با طلبکارهایت چه کردی ؟ )) فقط ((بله ، بله)) شنید . آخر ناراحت شد و گفت : (( پدر آمرزیده ، به همه (بله ) به منم (بله ) ؟
منبع: جام جم
23:8  | دختر بارون |