تبليغاتX

                                       به حرمت باران, هر گونه کپی برداری, ولو دوستانه, مجاز نـیـسـت
 

حسرت خیس

Wed 20 Dec 2006

ناصر عبداللهي درگذشت
 

ناصر عبداللهي هم رفت ...ولی چقدر زود...

همیشه صداش رو دوست داشتم چون صدای متفاوت و قشنگی داشت. با آهنگهاش کلی خاطره دارم, مخصوصا با آلبوم دوست دارم. درسته که ناصر عبداللهی رفت ولی آهنگهاش و خاطراتش برامون زنده می مونه. روحش شاد و یادش گرامی

مطلبی از مجله خانواده سبز:

ناصر عبداللهي درگذشت


    

زنده ها خيلي براش کهنه بودند
     خودشو تو مرده ها جا زد و رفت


    
    
    
      

    دل من يه روز به دريا زد و رفت
    پشت‌پا به رسم دنيا زد و رفت
    زنده‌ها خيلي براش كهنه بودن
    خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
    هواي تازه دلش مي‌‌خواست ولي
    آخرش توي غبارا زد و رفت
    دنبال كليد خوشبختي مي‌‌گشت
    خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
    يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
    سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
    دفتر گذشته‌ها رو پاره كرد
    نامه فرداها را تا زد و رفت
    به سرش هواي حوا زد و رفت
    «ناصر عبداللهي» خواننده پاپ كشورمان ظهر امروز در بيمارستان هاشمي‌نژاد تهران درگذشت... خواننده معروف ترانه‌ «ناصريا» بامداد سوم آذر ماه در بيمارستان خليج‌فارس بندرعباس به دليل مشكلات كليوي و از كار افتادن كليه بستري شد و سپس به كما رفت و بعد از چند روز به بيمارستان شهيد محمدي بندرعباس منتقل و در بخش ICU اين بيمارستان بستري شد و سپس به تهران منتقل شد، اما اجل به او مهلت نداد و ظهر امروز درگذشت.
    آيا ايرانيان به راحتي مي‌‌توانند صداي دلنشين او را از خاطره‌ها پاك كنند، آيا مي‌‌توانند به همين راحتي از او دل بكنند. دنيا چقدر كوچك است... انگار همين ديروز بود، كه در تالار اجتماعات دانشگاه‌الزهرا براي ازدواج دانشجويي حاضر شده بود، مردي خونگرم كه براي خوشي مردم همه كار مي‌‌كرد، دريك شب برفي او تازه عروس و دامادها را با صداي دلنشين خود تا خانه مشتركشان بدرقه كرد... انگار همين ديروز بود، با هم در برنامه جشن فارغ‌التحصيلي دانشجويان يكي از دانشگاههاي آزاد اطراف تهران، به همراه بهزاد ابطحي شركت جستيم و او براي مدعوين تكنوازي گيتار و پركاشن كرد. مي‌‌گفت پول نمي‌‌خواهم، براي اين كه خاطره‌اي خوب از خودم به يادگار بگذارم آمده‌ام... انگار همين ديروز بود، پشت‌صحنه، كنسرتش در تالار ميلاد... به من گفت: «پژمان»، از ما كم مي‌نويسي و من گفتم: «ناصرجان، از تو چه بنويسم؟ آنچه كه بايد مي‌‌نوشتم طي سال‌ها كار خبرنگاري نوشتم، همه ايران تو را مي‌‌شناسند، جنوبي و شرقي و شمالي و غربي... و گفت: چه‌طور؟ گفتم: تو با تمامي خوانندگان خوب ايران تفاوت داري؟ بم صدايت درمغز استخوان انسان تا سال‌ها مي‌‌ماند، تنظيم‌هاي زيبايي فولكور تو به اين راحتي‌ها از خاطر هيچ‌كس بيرون نمي‌‌رود... از تو چه بنويسم، تويي كه نامت در تمام ايران زبانزد است... بر روي شانه‌ام زد و گفت: ما را چه به اين حرفا...
    واقعا تا 50 سال ديگر كه بشود، نسل‌هاي امروز و فردا، ترانه‌ «ناصريا» را هر گاه كه گوش دهند، براي‌شان تازگي دارد...
    انگار همين ديروز بود، فرهنگسراي خاوران... شهرداري از او دعوت كرده بود كه براي اهالي آنجا كنسرت برگزار كند... نمي‌‌دانيد آن شب او چه كار كرد؟ دل‌خوشي مردم، دل خوشي او بود... از مرحوم عبداللهي خاطرات فراواني دارم... اما چند ساعت از مرگ او نگذشته و من حال درستي ندارم، انگشتانم توان قلم فرسايي ندارد... با او، بهزاد ابطحي و سعيد شهروز خاطرات زيادي دارم... زماني كه در آلبوم «غزلك»، سعيد يكي از ترانه ها را با هم كاري ناصر خوانده بود، تا صبح در استوديو بوديم، روحيه او مثال‌زدني بود و تشويق‌هايش دلگرم كننده... چند سطري درباره زندگي مرحوم به رشته تحرير درآوردم، مروري بر زندگي 36 ساله‌اش...

    
    ناصر عبداللهي در دهم دي‌ماه 1349 در محله مسجد بلال بندرعباس متولد شد. فرزند سوم خانواده است و چهار برادر و يك خواهر دارد. در حال حاضر متاهل و چهار فرزند به نام‌هاي نويد، نازنين، نامي و نينا دارد. فرزند آخرش، به نام نينا، هفت ماهه است.
    جمعه شب چند هفته پيش، در برنامه عبور شيشه‌اي رضا رشيدپور مجري برنامه اعلام كرد: لحظاتي پيش به من خبر رسيد كه خواننده خوب كشورمان ناصر عبداللهي دچار يك سانحه شده است و در كما به سر مي‌برد.
     خبر سخت و ناگوار بود. محمد اصفهاني كه مهمان برنامه بود، سعي كرد هر طور شده خبري تهيه كند اما از آنجا كه ناصر عبداللهي در بيمارستاني در بندرعباس بستري بود، نتوانست به اين مهم دست پيدا كند.
     آنهايي كه خود را جزوي از جامعه اين موسيقي مي‌دانستند و بيننده اين برنامه بودند، با شنيدن اين خبر شوكه شدند. <ناصر در كما...> مگر چه اتفاقي برايش افتاده است. اولين سانحه‌اي كه براي ناصر پيش‌بيني مي‌شد، تصادف با اتومبيل بود.
     اين خبر در ساعات پاياني آن شب در محافل هنري پيچيد كه ناصر در حال رانندگي تصادف شديدي كرده و در كما به سر مي‌برد.
     صبح شنبه چند سايت خبري اعلام كردند كه ناصر عبداللهي خواننده پرآوازه پاپ ايران در بيمارستان محمدي بندرعباس، در حالت كما به سر مي‌برد و دياليز كليه مي‌شود.
    حالا همه از يكديگر مي‌پرسيدند كه چه اتفاقي براي او افتاده؟ دياليز چرا؟
    <سعيد شهروز> دوست صميمي ناصر عبداللهي تلفن را برمي‌دارد. الو...
    منم... چي شده سعيد؟
    سعيد گريه مي‌كند: <حالش اصلا خوب نيست،> او خاطرات فراواني با ناصر دارد، سعيد نمي‌تواند به درستي صحبت كند، مي‌گويد: <دارم با بهنام ابطحي مي‌روم بندرعباس.>
    سعيد! ناصر چه طوري تصادف كرد؟
    تصادف؟ تصادف نكرد، كتكش زده‌اند، به قصد كشت زدنش بي‌معرفت‌ها! بي‌انصاف‌ها!
    كي؟ چي؟ كتك چيه؟ سعيد چي مي‌گي؟
    نمي‌دانم، پريشب (پنجشنبه)در يکي از کوچه هاي بندرعباس او به طرز فجيعي مورد هجوم قرار گرفت.
     صورتش به كلي به هم ريخته، آن‌قدر لگد به پهلوهايش زده‌اند كه كليه‌هايش از كار افتاده است، ضريب هوشي‌اش 5 و فشارش 6 است، مي‌روم بندرعباس زنگ مي‌زنم. اين اولين خبري بود كه از ناصر عبداللهي به دست آورديم.
    اين اتفاق باعث شد كه ظرف دو سه روز حرف و حديث‌هاي زيادي درباره ناصر عبداللهي بر سر زبان‌ها بيفتد، ناصر چرا به اين وضع افتاد؟ آيا او دشمناني داشت كه وي را به اين روز انداختند؟
      
    ناصر عبداللهي از اهالي خونگرم بندرعباس است كه در سال 1349 ديده به جهان گشود.

    وي در خانواده‌اي متعصب و مذهبي به دنيا آمد، هنوز بيست سالش تمام نشده بود كه با دختري از اهالي بندرعباس ازدواج كرد. ثمره اين ازدواج سه فرزند بود.
     وي در آن زمان براي دلش گيتار مي‌نواخت. از همان زمان بمي صدايش شديدا گوش‌نواز بود، در اواسط دهه هفتاد، برنامه‌اي از شبكه اول پخش مي‌شد، به نام برنامه صبح بخير ايران كه مجري آن اقبال واحدي هفته‌اي يك بار اين برنامه را در مركز استان برگزار مي‌كرد آن روز گرم تابستان هم، واحدي برنامه‌اش را آنجا اجرا كرد.
     در آن صبح دل‌انگيز جواني با نواختن كيبورد، در پشت صحنه، موسيقي زيبايي را به معرض نمايش گذاشت.
     پس از اتمام برنامه، <اقبال واحدي> به او پيشنهاد داد كه به تهران بيايد و موزيك صحنه مجريان تلويزيون در برنامه‌هاي ارگاني و غيردولتي كه از سوي شركت‌ها برگزار مي‌شد، را بر عهده گيرد. سپس ناصر به تهران آمد، اما اين ناصر را راضي نمي‌كرد... در همان زمان موسيقي پاپ كم‌كم جاي خود را در كشور باز كرده بود. در سال 1376، خشايار اعتمادي پس از سال‌ها، اولين آلبوم پاپ را روانه بازار كرد. پس از او چند خواننده ديگر اين كار را كردند و همين امر باعث شد تا ناصر عبداللهي هم كه از يك نعمت خدادادي به نام صداي خوش برخوردار بود، وارد اين ميدان شود. در سال 78، او به همراه بهنام ابطحي آلبومي را تنظيم كرد كه بسيار شنيدني بود.
    آلبوم <دوستت دارم> با دكلمه پرويز پرستويي. عبداللهي با اين آلبوم خيلي زود جاي خود را در پيشگامان موسيقي پاپ باز كرد و نامش بر سر زبان‌ها افتاد. صداي زيبايش كه يك بمي خاص داشت به همراه تنظيم‌هاي زيبا كه تلفيقي از موسيقي خبري بود، ترانه‌هاي او را شنيدني كرد. عبداللهي زودتر از آنچه كه فكر كند، اوج گرفت و <ناصر> مردم ايران شد. ترانه <ناصريا> و همچنين آلبوم <هواي حوا>ي او اوج كارهاي هنري اين خواننده بود.
    
      
    
    يك منبع آگاه به ما گفت: <اين فرضيه كه ناصر عبداللهي در جايي ديگر مورد ضرب و شتم قرار گرفته و سپس به خانه آورده شده، كمرنگ‌تر است، به احتمال زياد، وي در منزل مسكوني‌اش دچار اين سانحه شده است. او به احتمال زياد مهاجمين را مي‌شناسد.>
    
    
    

ناصر عوض شده بود!


    آنان كه دوستي نزديكي با ناصر عبداللهي داشتند با خصوصيات اخلاقي او كاملا آشنا بودند. يكي از دوستان نزديك عبداللهي كه دوست نداشت نامش فاش شود، به ما مي‌گويد: اين اواخر ناصر از لحاظ اخلاقي كمي تغيير كرده بود.

     او رو به عرفان آورده بود و بيشتر وقت خود را با خواندن كتاب صرف مي‌كرد. او مي‌گفت: شايد آلبوم <معجزه>، آخرين آلبومم باشد، براي اين آلبوم خيلي زحمت كشيدم. عبداللهي چهارماه پيش به بندرعباس بازگشت و در محله‌اي كه به دنيا آمد، خانه‌اي اختيار كرد.
      
    پس از دو هفته از بستري شدن عبداللهي در بندرعباس او به هوش نيامد. از اين رو تصميم بر اين گرفته شد كه وي را به تهران و به بيمارستان شهيد هاشمي نژاد منتقل كنند. گرچه اين در حالي بود كه متخصصان در بندرعباس مي‌گفتند، وي بايد خود به خود به هوشياري برسد. در روزهاي اول بستري شدن ناصر، ضريب هوش او 5 بود اما پس از چند روز اين ضريب هوشي دوباره بالا رفت، ولي دو هفته پس از گذشت اين حادثه يك بار ديگر ضريب هوشي به 5 رسيد از اين رو پزشكان با نظر خانواده تصميم گرفتند كه ناصر عبداللهي در تهران بستري شود، به اين اميد كه او هوشياري كاملش را به دست آورد.
    در همين ارتباط يك منبع آگاه به ما گفت: متاسفانه پس از گذشت 21 روز (سه هفته) از آن واقعه اوضاع مساعدي در انتظار ناصر نيست، به ويژه اين‌كه كليه‌هاي او هم از بين رفته است و به احتمال زياد اين نقيصه را تا پايان عمر با خود به همراه دارد. از طرفي صورت ناصر بسيار لا‌غر و نحيف شده است و با ديدن او به ياد مردي مي افتاديم كه روزگاري صدايش دل همه را مي لزراند.
    
    سعيد شهروز گفت: براي اين‌كه ناصر هوشياري‌اش را به دست آورد، داخل گوش وي هدفون گذاشته‌اند و ترانه‌هاي خود او را برايش پخش مي‌كنند و ديده شده كه او بارها پلك زده است اما در يك مدت كوتاه پزشكان اميدوار بودند که موفق نشدند.
    
      
    دل من يه روز به دريا زد و رفت
    پشت‌پا به رسم دنيا زد و رفت
    زنده‌ها خيلي براش كهنه بودند
    خودشو تو مرده‌ها جا زد و رفت
    خانواده سبز، اين ضايعه دردناك را به جامعه موسيقي ايران، خانواده وي، مادر داغدارش و تمامي ايرانيان عزيز تسليت عرض مي‌‌نمايد... ياد و خاطره ناصر براي هميشه در دل هاست...
    ناصر اگر به تقدير خدا زنده بود، دهم دي ماه سال 1385، 36 ساله شدن خود را جشن مي‌‌گرفت.

منبع: خانواده سبز


 

13:16  | دختر بارون  | 

Wed 13 Dec 2006

پاییز
 

پاییز هم داره تموم میشه...

الان تو اتاقم جلوی کامپیوتر روبه روی پنجره نشستم و به درختها نگاه می کنم. اینجایی که ما زندگی می کنیم به جورایی مثل شمال خودمون می مونه. هرجا رو که نگاه می کنی درخت و طبیعت می بینی. پشت خونه ما هم مثل جنگل می مونه. پر از درختهای جورواجور با رنگهای مختلف. داشتم به این فکر می کردم که امسال پاییز چقدر زودتر از سالهای دیگه گذشت. پاییز که تموم بشه دلم خیلی براش تنگ میشه. خیلی ها فکر می کنن پاییز فصل غم انگیزیه ولی به نظر من فصل خیلی رویایی و زیباییه. آدم کیف می کنه وقتی به این درختها و برگهاشون نگاه می کنه. همه نوع رنگی توشون می بینی. قرمز, زرد, قهوه ای, صورتی و حتی بنفش. کوچه ها و خیابونا هم که نمناکه... دیگه به شدت اینجا رو حال و هوای پاییزی گرفته. ای کاش همیشه پاییز بود... ولی نه... اونوقت خسته کننده میشد.

فردا این ترم کالج هم تموم میشه و تعطیلات ۱ ماهه زمستونی شروع میشه. فردا امتحان گریم و ریاضی دارم. گریم که راحته ولی ریاضی... برای ترم دیگه هم ۱۳ واحد برداشتم. حقوق, روانشناسی, زبان انگلیسی و نقاشی.

از هفته دیگه باید خریدای زمستونیم رو شروع کنم. باید برای دوستام هم کادو بخرم. همیشه تعطیلات زمستونی رو بیشتر از هر نوع تعطیلاتی دوست داشتم. آخه اینجا یه حال و هوای خواستی داره. درسته که هیچ وقت برف نمیاد ولی تو فروشگاهها که برین برف مصنوعی گذاشتن.

وای من که الان نگران امتحان فردامم. بهتره برم بشینم درسم رو بخونم.

 


 

14:43  | دختر بارون  | 

Sat 9 Dec 2006

ستاره گمشده
 

برام مثل یه خواهر بود...

یعنی برام هیچ فرقی با یک خواهر نداشت. هنوز روز اول آشناییمون رو یادمه.

روز اول مدرسه, دبستان حضرت زهرا, صبح خیلی زود, تو صف کلاس چهارمی ها. هنوز مانتوهای سبز رنگمون با مقنعه های سفید رنگ رو یادمه. چه دورانی بود...

خیلی هیجان داشتم...از طرفی هم ترس و استرس تمام وجودم رو گرفته بود. تنها بودم...می ترسیدم. با اینکه داشتم می رفتم کلاس چهارم ولی باز هم از مدرسه وحشت داشتم. هنوز زنگ نخورده بود و من تو حیاط مدرسه قدم میزدم و با نگرانی به دور و ورم نگاه می کردم. دختر کوچولوهایی رو میدیدم که دست انداخته بودن دور گردن هم و با هم حرف می زدن و می خندیدن. بغض گلویم رو گرفت...با خودم گفتم چرا من مثل بقیه بچه ها یه دوستی ندارم که بتونم باهاش حرف بزنم, بخندم, گریه کنم؟! مگه من چیم از اونا کمتره؟!

ناگهان صدای زنگ مدرسه به گوشم خورد. خانم پورقربان ناظم مدرسه روی سکو ایستاد و بلنگو رو تو دستش گرفت. اول تو میکروفون فوت کرد.

" ۱,۲,۳... صدا میاد؟ خوب بچه ها اول از هر چیز پنج تا صف درست کنید. به ترتیب از سمت چپ, اول کلاس اولی ها, بعد دومی ها, سومی ها, چهارمی ها, و آخر هم پنجمی ها. فقط سریع..."

بعد که همه مرتب تو صف هامون ایستادیم خانم پورقربان برامون سخنرانی کرد و بعدش گروه سرود اومدن رو سن. آهنگی که می خوندن به نظر من و بقیه بچه ها مسخره می اومد برای همین همه زدیم زیر خنده. وقتی دیدم بچه ها به هم نگاه می کنن و  می خندن با خودم گفتم "سحر, این بهترین فرصته ها! سر صحبت رو باز کن تا بتونی دوست پیدا کنی"

با خنده به نفر جلوییم گفتم: " خیلی مسخره می خوننا!"

نفر جلوییم هم با خنده گفت: "آره خیلی"

پرسیدم: " تو هم کلاس چهارمی هستی آره؟"

گفت: " آره دیگه مگه نمی بینی تو صف کلاس چهارمی ها وایسادم؟!"

گفتم: "چه خوب, پس تو کلاس هم هستیم"

گفت: "آره فکر کنم"

گفتم: " چیزه...آااااااا...دوست من میشی؟"

لبخند زد و گفت: "آره, من ستاره هستم"

با خوشحالی گفتم: "منم سحر هستم"

و این شروع آشنایی من و ستاره بود. از آن روز به بعد ما شدیم دوستای جون جونی. انقدر همدیگر رو دوس داشتیم که اگه یه روز یکیمون مریض می شد و نمی یومد مدرسه کل روز افسرده می شدیم. کلاس چهارم که با هم تو یه کلاس بودیم. ولی سال بعدش یه معلم دیگه به من افتاد و ما از هم دور افتادیم. ولی به جاش ۲تا دوست خوب دیگه تو کلاس پنجم پیدا کردم که بعدا تو پستهای بعدیم دربارشون صحبت می کنم. گذشت و گذشت تا اینکه کلاس پنجم رو تمام کردیم و باید می رفتیم کلاس اول راهنمایی. یه مدرسه راهنمایی دخترانه درست بقل دبستان ما بود که هم من و هم ستاره به اونجا رفتیم و خوشبختانه دوباره با هم تو یه کلاس افتادیم. سال اول راهنمایی رو خیلی دوست داشتم چون ناظممون من رو به عنوان یکی از سرگروههای کلاس انتخاب کرده بود به خاطر اینکه بچه درس خونی بودم. تو هر کلاس ۵ نفر سرگروه بودن و تو هر گروه هم ۵ نفر. درست یادمه, تو گروه من ساناز بود با سپیده و فاطمه و مرضیه و خودم. ولی ستاره تو گروه ما نبود. گروه ما خیلی باحال بود چون همش با هم شوخی می کردیم. مخصوصا من و فاطمه چقدر تو سرو کله هم می زدیم. روزهای خوبی رو پشت سر می ذاشتم تا اینکه یه روز مامانم گفت می خواد بیاد مدرسه تا با مدیرمون صحبت کنه. وقتی دلیلش رو از مامانم پرسیدم گفت که داریم میریم آمریکا. پرسیدم حالا؟ چقدر زود! یه همین زودی کارامون درست شد؟ اونم گفت آره. خلاصه اینکه ما داشتیم می رفتیم آمریکا تا اونجا زندگی کنیم. مامانم گفته بود به دوستام نگم ولی من فقط به ستاره گفتم. هنوز روز آخری که دیدمش رو یادمه. رفته بودم خونشون تا باهاش خداحافظی کنم. تو اتاقش نشسته بودیم و به همدیگه نگاه می کردیم... اشک تو چشمامون جمع شده بود. در کمدش رو باز کرد و بهم یه کارت داد. کارت رو نگاه کردم...عکس یه گل رز بود. پشت کارت رو نگاه کردم...نوشته بود تقدیم به دوست عزیزم سحر...دلم برات تنگ میشه.

بغض گلویم رو گرفت. گفتم منم دلم برات تنگ میشه. گفتم برات نامه میدم ولی تو هم باید جواب بدی باشه؟ گفت باشه. همدیگر رو بغل کردیم و من ازش خداحافظی کردم. سه سال از آن روزها گذشت...من همیشه براش نامه می دادم و اون هم همیشه جواب من رو می داد. بابام سالی یکبار می رفت ایران...برای همین همیشه برای ستاره کادو می دادم تا بابام براش ببره. هنوز هم نامه هاش رو دارم. هنوز هم وقتی نامه هاش رو می خونم بغض گلوم رو می گیره. ۳ سال از اومدن ما به آمریکا می گذشت و مامانم تصمیم گرفته بود تابستون بره ایران و من رو با خودش ببره. ما رفتیم ایران... چند روزی از اومدنمون به ایران می گذشت و من تصمیم گرفتم برم دم خونشون تا سورپرایزش کنم. رفتم ولی کسی خونشون نبود. تو یه کاغذ براش پیغام نوشتم و شماره خونه مادربزرگم رو هم رو کاغذ نوشتم و گذاشتم لای در و رفتم. همون شب ستاره بهم زنگ زد...هرجفتون انقدر خوشحال و هیجان زده بودیم که نمی دونستیم چی بگیم.

ای کاش زنگ نمی زدی...ای کاش همدیگر رو نمی دیدیم, ای کاش به حرف مامانم گوش می دادم...ای کاش بچه نبودیم, احساساتی نبودیم...ای کاش دروغ نمی گفتیم...

یه اتفاقی افتاد که باعث شد من و ستاره برای همیشه از هم دور بیفتیم. مامانم نمیذاشت بهش زنگ بزنم برای همین نتونستم ازش خداحافظی کنم. با خودم گفتم اشکالی نداره, وقتی برگشتم براش نامه میدم و همه چیز رو تو نامه براش توضیح میدم. دوباره برگشتیم آمریکا و من برای ستاره نامه نوشتم. ازش خواستم که منو ببخشته که ازش خداحافظی نکردم. نامه رو براش فرستادم ولی هیچ وقت جوابی دریافت نکردم. یکبار نامه دادم, دوبار, سه بار...الان سه سال از اون روز و اون اتفاق می گذره ولی باز هم جوابی ازش نگرفتم. تنها راهی که من می تونستم باهاش ارتباط داشته باشم نامه بود چون اون کامپیوتر نداشت. حالا... نامه هم...

ستاره عزیزم.... نمیدونم الان کجایی...چیکار می کنی...ولی من همیشه به یادتم...تو همیشه نزدیکتر از دوستم بودی...برام مثل یه خواهر بودی...درسته که از هم خیلی دوریم ولی یاد و خاطرات تو برای همیشه با من میمونه...به امید روزی که دوباره ببینمت....

 

 آهای تو که به خوابی
عمیق و سرد رفتی
تو قلبا سبز موندی
اگر چه زرد رفتی
کنار خاطراتم
با تو همیشه خنده ست
طرحی که از تو دارم
شبیه یک پرنده ست

شب و روز پیش منی
تو هنوز پیش منی
تو هنوز تو سفره
دل درویش منی

شب و روز پیش منی
تو هنوز پیش منی
تو هنوز تو سفره
دل درویش منی

هرجا که باشی خوبه
روشن و بی غروبه
غمی نداره تا هی
به قلب تو بکوبه
تو اوج هر بی کسی
همیشه سبز و زنده
بدون دلواپسی
پر بزن ای پرنده


 

14:6  | دختر بارون  | 

Fri 8 Dec 2006

خود فریبی
 

 

ترانه های من یه جور گلایه از غریبیه

به دل میگم یه روز میاد اینم یه  خود فریبیه

عاشقا تقسیم میکنن عشقو برای هم دیگه

نصیبه من از عشق تو همیشه بی نصیبیه

دستای من عمری نمک خورده ی دستایه تویه

هرجوری نفرینت کنم اخره نانجیبیه

 


 

20:4  | دختر بارون  | 

Thu 7 Dec 2006

نخستین پست من
 

اولین پستم رو میخوام با شعر مسافر غریب که محسن چاووشی خونده شروع کنم.

 

مسافر غریبه

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی
رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی
ای که بی تو تک و تنها توی غربت سنگي
میدونم بر نمیگردی شدی همرنگ دورنگی
همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود
رفتي و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو
واسه من باقي گذاشتی التهاب لحظه هاتو
حالا من تنها نشستم با نوای بی نوائی
چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفائی

محسن چاووشی


 

13:39  | دختر بارون  |