تبليغاتX

                                       به حرمت باران, هر گونه کپی برداری, ولو دوستانه, مجاز نـیـسـت
 

حسرت خیس

Thu 16 Aug 2007

خاطرات شمال
 

وااااااااای امروز نمیدونم چرا یاد خاطرات شمال افتادم

یادش بخیر وقتی ایران بودیم هر سال تابستونا می رفتیم با خانواده شمال. من هیچ وقت هم سن و سالی تو فامیل نداشتم که باهاش بازی کنم, برای همین همیشه با داداشم و پسر خاله ام که ۲ سال از من بزرگتر بود بازی می کردم. وای این پسر خاله من شر بودااااا به من می گفت برو قورباغه پیدا کن. بعد قورباغه های بیچاره رو می نداخت تو کیسه با مگس کش میزدتشون یا سنجاقکهای خوشگل رو می نداخت تو پنکه نامرد! 

یادمه ما سه تا عاشق آبغوره بودیم. هر وقت همه می خوابیدن ما سه تا میر فتیم تو آشپزخونه, یواشکی آبغوره می خوردیم انقدر حال میدااااااااااااااد

هنوز که هنوزه یواشکی آبغوره می خوریم. یادمه پارسال که اومده بودم ایران خونه خاله ام بودیم. شب مامان و خاله ام داشتن سریال نرگس میدیدن, من و پسر خاله ام رفتیم تو آشپزخونه یه شیشه آبغوره برداشتیم با لیوان و نمک. پسر خاله ام یه لیوان پر آبغوره ریخت با پر از نمک. بعد بهم گفت عمرا بتونی اینو بخوری. منم که مثل همیشه کم نمیاوردم, گفتم حالا می بینیم! همه آبغوره هارو خوردم انقدر ترش بووووووووووووووود

آهان داشتم خاطرات شمال رو می گفتم اونجا ما چندتا همسایه داشتیم که هم سن و سال خودمون بودن (اما پسر) یادمه باهاشون تو کوچه فوتبال بازی می کردم. چون تنها دختر تو تیم بودم اسم من و گذاشته بودن "تک ستاره تیم"

یادش بخیر! جاده چالوس...لواشک, کلوچه...چقدر می رفتیم جنگل...لب دریا...می رفتیم بازار 

البته پارسال که اومدم ایران هم رفتیم شمال. خیلی خوش گذشت

واااااااااااااااااااااااای کلوچههههههههههه


 

14:36  | دختر بارون  | 

Wed 15 Aug 2007

مسافرت دسته جمعی
 

اول از همه می خوام جواب یکی از دوستان که تو پست قبلی نظر دادن رو بدم.

ایشون گفتن: "سلام
چه شلوغش کردی
واا.. مام که الان 6 ساله کاناداییم اینقدر کلاس نمی زاریم.
چی میشه مردوم رو کمک کنیم؟؟
(نظر در مورد توضیحات وبلاگته!!!!)"

جواب من:

ببخشید من برای چی باید کلاس بذارم؟ من اصلا از آمریکا خوشم نمیاد که بخوام کلاس بذارم. فقط میدونی چیه؟ دلم میسوزه...برای اونایی که حسرت اومدن به آمریکا رو می خورن. منم اصلا دلم نمی خواد درباره آمریکا صحبت کنم. الانم که آمریکام مجبوری هستم و قصد دارم برگردم. چه می خواید ناراحت بشید چه نشید, من نمی تونم به کسی کمک کنم که بیاد آمریکا. درضمن مگه من چند سالمه که بخوام به کسی کمک کنم بیاد آمریکا؟! من تازه ۱۹ سالمه! اصلا نمیدونم خودم چطوری اومدم اینجا! پدر و مادر من هم دوست ندارن با کسی رو اینترنت صحبت کنم چه برسه به اینکه بگم "مامان, من می خوام یکیو بیارم آمریکا!" تازه اگرم بخوام به کسی کمک کنم ماشاالله یکی دوتا نیستن که!

راستی یه چیز دیگه... حالا که این بحث پیش اومدم اینم میگم (شاید قبلا گفتم, یادم نیست). من تصمیم گرفتم هیچ وقت با کسی که تو ایران ازدواج نکنم. میدونین واسه چی؟ برای اینکه از کجا معلوم طرف واسه خودم می خواد باهام ازدواج کنه یا واسه اینکه بیارمش آمریکا؟! ترجیح میدم یه روزی با یه ایرانی که مثل خودم آمریکا زندگی می کنه ازدواج کنم. این روزا دیگه به هیچکی نمیشه اعتماد کرد.

من قسمت درباره وبلاگ رو پاک کنم بهتره! عوضش دیگه جواب بعضی ها رو نمیدم.

- یه دوست دیگه ای گفتن: " آمریکا کیلویی چنده؟! لازم نبود که بگی تو آمریکا درس میخونی تا به بقیه بگی نمیتونی کمکشون کنی!"

جواب من:

آخه دوست عزیز, من اگه نمی گفتم آمریکا زندگی می کنم که نمی تونستم خاطرات روزانه ام رو بنویسم!

--------------------------------

مسافرت دسته جمعی

چند روز پیش با خانواده رفتیم یه شهر دیگه (تاهو) که از اینجایی که ما زندگی می کنیم تقریبا ۵ ساعت راهه. با ۲تا ماشین رفتیم. بابام ماشین یکی از دوستاش رو گرفته بود که ۸ نفر توش جا می شدن. من و دختر عمو و پسر عمو و پسر عمه و مامان و بابام و عمه و شوهر عمه و دختر عمه ام سوار اون ماشین شدیم. البته ۹ نفری سوار ماشین ۸ نفری شدیم. بیچاره دختر عمه ام رو کف ماشین نشسته بود. بقیه هم که تعدادشون ۴ نفر بود سوار ماشین یکی از عمو هام شدن. تو ماشینی که ما بودیم خیلی باحال بود. من با خودم ضبط آورده بودم با کلی سی دی. آهنگهای شاد میذاشتم و همه تو ماشین دست میزدن. قرار بود بریم ویلای یکی از عمو هام ۳ روز بمونیم. خلاصه بعد از ۵ ساعت رسیدیم تاهو. رفتیم دیدیم ۳تا اتاق خواب داره و ۲تا دستشویی. چشتون روز بد نبینه, دستشویی توی پذیرایی خراب بوداونیکی دستشویی هم تو یکی از اتاق خوابها بود.

شب قرار شد من و دختر عموم بریم تو اون اتاق خوابی که توش دستشویی بود بخوابیم بقیه هم تو پذیرایی اون شب که من نتونستم بخوابم از بس همه میومدن تو اتاق ما که برن دستشویی. خلاصه همه به این نتیجه رسیدیم که بهتره فردا شبش برگردیم خونه.

فردا صبحش همه رفتیم لب اقیانوس. من و دختر عموم سوار موتور آبی شدیم. دختر عموم جلو نشسته بود و رانندگی می کرد. انقدر تند می رفت که من می گفتم الان چپه میشیم تو آب. بهترین قسمت سفرمون همین موتور سواری رو آب بود. من همش می گفتم یوهوووووووووووووو 

کلا من مسافرت دسته جمعی رو خیلی دوست دارم. یادش بخیر! توایران هم همیشه دسته جمعی می رفتیم شمال. خیلی خوش می گذشت
 


 

15:47  | دختر بارون  | 

Sat 11 Aug 2007

خاطره روح از کلاس پنجم
 

نمیدونم چرا امروز یاد خاطرات کلاس پنجمم افتادم. یکی از بهترین سالهای تحصیلی من کلاس پنجم دبستان بود.

یادش بخیر! من و نجمه و سمیرا...۳ تفنگدار

نجمه خیلی لاغر بود و پوستش سفید بود. سمیرا برعکس, سبزه بود. من و سمیرا کلاس اول و سوم دبستان هم تو کلاس هم بودیم. ولی با نجمه تو کلاس پنجم آشنا شدم.

وااااااااای خدا چقدر خوش می گذشت کلاس پنجم! یادمه تو کلاس, ردیف اول از سمت راست نجمه و ندا پیش هم می شستن. من و سمیرا پشتشون, ردیف دوم می شستیم. ردیف پشت ما هم فاطمه و سپیده می شستن. واااااااااااااای فاطمه چقدر ما می خندیدیم از دستش. آخه بیچاره قیافش شبیه پسرا بود یادمه ما هممون عاشق فوتبال بودیم من از احمدرضا عابدزاده خوشم میومد, فاطمه هم از شاهرودی برای همین اون به من می گفت "کاپیتان عابدزاده" , منم بهش می گفتم شاهرودی. سپیده هم خیلی دختر نازی بود, فقط درسش اصلا خوب نبود (برعکس من).

من و نجمه و سمیرا عاشق این بودیم که درباره جن و روح و چیزای ترسناک صحبت کنیم

یادمه معلم کلاس پنجممون (خانوم صبحانی فر) کلاس تقویتی برای اونایی که ریاضیشون افتضاح بود (از جمله بنده) گذاشته بود. اه منم که از ریاضی متنفر بودم

هر شب از ساعت ۷:۰۰ تا ۸:۰۰ باید می رفتیم کلاس. هوا تاریک بود, هیچ کسی هم تو مدرسه نبود جز کلاس ما. مدرسه تاریکه تاریک بود 

یادمه تو حیاط مدرسه یه راهرویی بود که آخرش یه توری داشت که یه قسمتیش پاره بود. من و نجمه و سمیرا یه روز کنجکاویمون گل کرد و رفتیم اونجا که ببینیم چه خبره. از قسمت توری که پاره بود رفتیم تو و دیدیم که یه جایی مثل انباریه. یه انباری پر از میزهای قدیمی و شکسته...

یکی از شبهایی که کلاس تقویتی داشتیم نجمه به من گفت بیا بعد از کلاس بریم اونجامنم که کم نمیاوردم گفتم باشه

ساعت نزدیک ۸:۰۰ بود و هوا تاریک شده بود. همه بچه ها وایساده بودن تو حیاط تا پدرو مادراشون بیان دنبالشون. من و نجمه دستهامون رو دادیم بهم و آروم آروم وارد اون راهروی خیلی تاریک و وحشتناک شدیمخیلییییییی ترسیده بودیم ولی با این حال برامون این کار جالب بود. انقدر رفتیم تا به آخر راهرو رسیدیم, جایی که باید وارد توری و انباری می شدیم. دیگه نرفتیم تو انباری چون انقدر تاریک بود که هیچی نمی تونستیم ببینیم. نجمه گفت: آهای روحها بیاین بیرون دیگه! نکنه می ترسین؟ (حالا خودش داشت از ترس می لرزیدا).

منم تا دیدم نجمه اینا رو میگه گفتم: راست میگه. چرا پس خودتونو نشون نمیدین؟ ترسیدین نه؟!

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا (این یه صدای وحشتناک بود که به گوش ما رسید)

من و نجمه جیغ زدیم و تا جون داشتیم دویدیم

بعد فهمیدیم سپیده بوده ما رو ترسونده جاتون خالی انقدر گرفتیم زدیمش

خلاصه که خیلی باحال بود اون دوران 

من از کلاس پنجم دبستان خیلی خاطره ها دارم. بعدا بازم براتون تعریف می کنم


 

13:1  | دختر بارون  | 

Fri 10 Aug 2007

جواب نظرات
 

سلاااااااااام

مرسی بچه ها از اینکه نظر میدید

اول از همه می خوام جواب بعضی ها که تو پست قبلی نظر دادن رو بدم.

- اول جواب آقا حسین که گفتن برای ایشون و نامزدشون سوغاتی ببرم رو میدم

آقا حسین, والا من برای فامیل خودم سوغاتی نمیارم چه برسه به شما که غریبه ایshocked smiley #9467

- جواب آقا امید که گفتن قراره سنتوری تو آمریکا و کانادا اکران بشه:

بله, قرار بود که اینجا اکران بشه ولی تهیه کننده فیلم سنتوری گفته که تا این فیلم تو ایران اکران نشه اجازه نمیدن که تو خارج از کشور هم اکران بشه. و گفتن که هر وقت سنتوری تو ایران اکران شد, ۱۰ روز بعد از اکران تو خارج هم نمایش داده میشه.

- آقا ممد گفته بودن شما آمریکا میشینی 90 نگاه میکنی؟

وااااااااااااااااااا مگه چیه خوب؟ حالا مگه چون تو آمریکا می شینیم قراره که برنامه های ایرانو نگاه نکنیم؟البته من که خودم ۹۰ رو نگاه نمی کنم. سه شنبه ها که ماهواره نشون میده, بابا و داداشم نگاه می کنن.

- آقا محمد گفتن اصلا تو انتخاب فیلمات خوب نیستی

اتفاقا برعکس, من فکر کنم شما تو انتخاب فیلمها خوب نیستی "خیلی دور خیلی نزدیک" میدونین چقدر از جشنواره های خارجی و داخلی جایزه برده؟ دلیل اینکه فکر می کنید فیلم خسته کننده ایه اینه که فیلم رو متوجه نشدید, چون فیلم هنری هستش. نکنه از فیلمهای مسخره ای مثل زن بدلی و سام و نرگس و شارلاتان و شاخه گلی برای عروس و...خوشتون میاد؟

--------------------

این چند روزه بیشتر سرم رو با نقاشی کردن گرم می کنم. جایی هم که نیست برم

راستی شماها تو تعطیلات تابستانیتون (اگه داشتید) چیکار کردید؟

 


 

15:27  | دختر بارون  | 

Tue 7 Aug 2007

خیلی دور...خیلی نزدیک...
 

امروز صبح نشستم فیلم خیلی دور, خیلی نزدیک رو نگاه کردم.خیلی وقت بود دلم می خواست این فیلم رو ببینم اما راستش از بعضی ها شنیده بودم فیلم خسته کننده ایه. برای همین حوصله نمی کردم بشینم این فیلم رو ببینم.

تا اینکه امروز نشستم به تماشای این فیلم و باید بهتون بگم که واقعا از تماشای این فیلم لذت بردم. شاید برای اینکه از فیلمهای هنری خوشم میاد از تماشای این فیلم هم لذت بردم.

همه چیز عالی بود. فیلمنامه, فیلمبرداری, کارگردانی, و به خصوص بازی مسعود رایگان که بی نظیر بود. به نظر من فیلم بسیار زیبایی بود

-----------

این روزا دیگه هر روز من برای بابا و داداشم ناهار درست می کنم. امروز نمی دونین چقدر عصبانیم کردن. من بیچاره این همه زحمت کشیدم براشون غذا درست کردم, سفره خوشگل چیدم اونوقت اونااااااا

اومدن غذاشونو کشیدن بردن تو یه اتاق دیگه که بشینن برنامه ۹۰ رو ببینن  اونوقت من بیچاره, تنها نشستم سر سفره قشنگی که درست کرده بودم, غذا خوردم

-----------

آهان تا یادم نرفته جواب آقا مسعود رو بدم. گفتم احساس جودی آبتی چون جودی آبدت وقتی برای بابا لنگ دراز نامه می نوشتم هر اتفاقی که واسش می افتادو تو نامه می نوشت. برای همین منم بعضی وقتا احساس جودی آبتی بهم دست میده


 

15:22  | دختر بارون  | 

Fri 3 Aug 2007

تعطیلات تابستانی من
 

سلام دوستان خوبم

تو رو خدا منو ببخشییییییییییییییییید که دوباره دیر آپدیت کردمممممممم

آخه این ماه, ماه امتحانا بود. این بود که نیومدم نت و به وبلاگ شما دوستان خوبم وقت نشد که سر بزنم. یه وقت خدا نکرده فکر نکنید فراموشتون کردمااااااااااا

وای خدااااااااااااااا چقدر خوشحالم دیروز کلاس زبان هم تمام شد کلاس Humanity که هفته پیش تمام شد و نمره هامون هم گرفتیم. چند روز پیش نمره Humanity رو رفتم چک کنم دیدم بهم "A" دادهههههههههههه.انقدر خوشحال شدم که نگو و نپرس

خلاصه اینکه کلاسهای من هم تمام شد و تازه تابستون و تعطیلاتم شروع شد

قالب وبلاگ رو هم عوض کردم که ساده تر بشه.

راستی خیلی وقت بود از سهراب شعر نذاشته بودم تو وبلاگم.  امروز شعر "رو به غروب" رو میذارم براتون انقدر همه اشعار سهراب قشنگن که انتخاب بهترینشون کار بسیار دشواریه

رو به غروب

ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.

سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.

جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.

تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.

خوب من فعلا برم تا غذام نسوخته 

-------------

پ. ن.

گاهی وقتا که میام تو وبلاگ مطلب می نویسم احساس جودی آبتی بهم دست میده


 

15:23  | دختر بارون  |