دختر بی گناه, پدر بی احساس, نامادری بدجنس
دختری رو می شناسم که به خاطر نامادری پست خودش بیشتر ار ۱۸ ساله پدرش رو ندیده...
نامادری رو می شناسم که به خاطر پول و به خاطر اینکه کمی از ثروت شوهرش کم نشه اجازه نمیده تا شوهرش دخترش رو ببینه... می خواد اون پول فقط خرج خودش و ۲تا بچه های خودش بشه.
و اما مردی که آخر زن زلیلای دنیاست...آخر هرچی آدم بی احساسه...
حالا اون دختر اومده نزدیکتر... خودش با پای خودش اومده تا به پدرش نزدیکتر بشه...میدونه پدر بی وفایی داره که اصلا شاید تا الان اونو فراموش کرده...
دختری که به خاطر این موضوع ۱بار هم دست به خودکشی زد و دچار افسردگی شدید شد...
اون دخترو می شناسم...غریبه نیست!
خدا آخر و عاقبت این قصه رو بخیر کنه!
14:50  | دختر بارون
|
پاییز رویایی...
هوا سرد شده...
رو به روی پنجره اتاقم نشستم و به منظره اطراف خیره شدم. هوا ابری و خنکه...
برگهای درختا...سبز,قرمز, زرد, صورتی, قهوه ای, و حتی بنفش...
پنجره اتاقم رو باز می کنم.
هوا بوی خوبی میده, بوی پاییز...
لذت می برم...
ای کاش همیشه پاییز بود...
هوا سرد شده...
13:25  | دختر بارون
|
من برگشتم...
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همگی, من برگشتم
یه مشکل شخصی پیش اومده بود برای همین باید می رفتم ایران.
آخییییی چقدر دلم تنگ شده بود واسه ایرااااااااااااااااااااااانم
دلم برای همتون تنگ شده بود. ببخشید که بهتون اطلاع ندادم که میام ایران. آخه خیلی عجله ای شد
خوب, دیگه چطورین؟ تعریف کنین دیگههههههههه
15:41  | دختر بارون
|