تبليغاتX

                                       به حرمت باران, هر گونه کپی برداری, ولو دوستانه, مجاز نـیـسـت
 

حسرت خیس

Wed 19 Dec 2007

اولین سالگرد مرحوم ناصر عبدالهی
 

اولین سالگرد ناصر عبدالهی در فرهنگسرای هنر برگزار شد. خدا رحمتش کنه, عجب صدایی داشت...

من که آخر نفهمیدم چی به سرش اومد. از خیلی ها شنیدم که کشتنش ولی خوب تو اخبار صداشون در نمیاد. نمی دونم چه بلایی سرش آوردن...

به هر حال خدا رحمتش کنه... خیلی صدای دوست داشتنی داشت...خیلی هم جوان بود...

آهنگ وبلاگ هم عوض کردم و آهنگ به یاد ماندنی "پشت این پنجره ها" از مرحوم ناصر عبدالهی رو گذاشتم که بسیار هم به قالب وبلاگم می خوره.

این هم چند عکس از مراسم اولین سالگرد مرحوم ناصر عبدالهی:

 در حاشيه مراسم اولين سالگرد ناصر عبدالهي

مراسم اولين سالگرد ناصر عبدالهي در فرهنگسراي هنر

مراسم اولين سالگرد ناصر عبدالهي در فرهنگسراي هنر

برای دیدن بقیه عکسها به سایت خبری فارس مراجعه کنید.


 

14:18  | دختر بارون  | 

Tue 18 Dec 2007

شب یلدا
 

شب یلدا هم که نزدیکه...

این مطلب رو در مورد شب یلدا پیدا کردم که خیلی جالبه:

شب يلـــــدا و مراســـــــم آن



يلــــــدا واژيي ست سرياني که به زبان تازی تولد و ميلاد و به زبان پارسي زايش است و اين آخرين شب پاييز ، و نخستين شب زمستان يا آغاز چله بزرگ و درازترين شب سال مي باشد. ميـــــدانيم که ايرانيان پيش از آيين پاک زردشت بزرگ ، دارای کيش ميترايي بوده اند و مهر يا ميترا را خدای خورشيد و آفريدگار گيتي و هستي ميدانستند و به گمان برخي پيدايش اين آيين را از هوشنگ پادشاه پيشدادی مي دانند و در شاهنامه فردوسي خرد ورز نيز همين روايت آمده است

کـــــه ما را زين بهي ننگ نيست
بـــــه گيتي به از دين هوشنگ نيست
همــــه راه دادست و آيين مهر
نظــــر کردن اندر شمار سپهر

به همين دليل اين شب که از ديدگاه ستاره شناسان ، مبارک نيست ، نزد ايرانيان گرامي ست و برای دوری از نامبارکي آن را جشن و سرور همراه ميکنند و باز ميدانيم که ايرانيان شب و تاريکي را نماد اهريمن و روز و روشنايي را نشان اهورامزدا ميدانستند و پارسيان امروز نيز بر همان باورند و همه کارها برای پيروزی اهورامزدا بر اهريمن انجام مي گرفته است

چــــــون پس از شب يلدا روزها کم کم بلند و شبها کوتاه ميشوند ، آن را چيرگي روشنايي بر تاريکي و تباهي و پيروزی اهورامزدا بر اهريمن به شمار مي آوردند. چنين است که هنوز ايرانيها آن را به جشن و شادماني برگذار ميکنند. بدين ترتيب که خانواده ها و بستگان و دوستان به دور کرسي يا کنار بخاری گرد هم مي آيند و رسم بر اين است که برای شام خورش فسنجان مي پزند و با شيريني و ميوه های گوناگون به ويژه آجيلي به نام مشکل گشا و ميوه هايي چون انگور، انار، ازگيل، خرمالو و نيز هندوانه و خربزه از يکديگر پذيرايي ميکنند

در مــــــازندران و گيلان اگر اين هنگام برف باريده باشد مقداری برف را با شيره يي به نام کف که از پختن نيشکر برای ساختن شکر سرخ در روستاها فراهم ميسازند، ميخورند و باورشان اين است که با خوردن هندوانه و آميخته برف و شيره نيشکر، انسان در زمستان دچار سرماخوردگي نخواهد شد. در اين شب بزرگترها همراه با گفتگوها برای کوچکترها داستان های شيريني ميگويند از سده های پيش، گرفتن فال با ديوان حافظ نيز به اين رسم افزوده شده است

امـــا چرا اين شب يلدا ناميده شد. همان گونه که در بالا اشاره رفت، واژه يلدا به زبان پارسي به معنای زايش است که به آنچه در تاريخ و فرهنگ ها آمده، در اصل جشن پيدايش ميترا يا مهر بوده است که در دنيای آيين مسيح آن را با ميلاد حضرت عيسي برابر کردند و در سده چهارم ميلادی آن را هنگام زايش عيسای مسيح قرار دادند. برخي به اين باورند که واژه يلدا نام يکي از چاکران حضرت عيسي بوده است. چنانکه سنايي گفته

بـه صاحب دولتي پيوند اگر نامي همي جويي
که از يک چاکری عيسي چنان معروف شد يلد

که البته اين باور، خاستگاه يا بن مايه تاريخي ندارد، ولي آنچه آشکار است اين است که ميتراييسم وسيله لژيونهای رومي از راه آسيای کوچک �ترکيه امروز� در اروپا گسترش پيدا کرد و چند سده نيز آيين رسمي امپراتوری روم بود و مهرابه های فراواني که پرستشگاه مهريان بود در اورپا ساخته شد تا آن که کنستانتين امپراتور روم که به پدر کليسا مشهور است در آغاز سده چهارم ميلادی به طرافدارن آيين مهری را شکست و آيين مسيح را جانشين ميتراييسم کرد و برای جلوگيری از برگذاری جشن آيين مهری به اين بهانه که چون مسيحيان، عيسي را مظهر نور ميدانند، شب يلدا را که با زايش حضرت مسيح برابر شده و به نام ميلاد مسيح جشن بگيرند. کليسای روم نيز به طور رسمي بيست و پنج دسامبر را برای برگذاری جشن ميلاد مسيح پذيرفتند، مگر يک فرقه از آنان که ششم ژانويه را هنگام زايش مسيح برای خود قرار داد

به هر روی با اين که طرافدارن آيين مهری �ميتراييسم� شکست خوردند ولي آيين مسيح نتوانست از نفوذ ميتراييسم بر کنار بماند، چنانکه باور داشتن به رستاخيز و پل صراط و استفاده از ناقوس در کليساها و نشانه صليب و غسل تعميد و آرايش درخت کاج در کريسمس که همان سرو آريايي هست و کلاه اسقف ها به نام ميترايي و همزمان ساختن جشن کريسمس با جشن يلدا در ديانت مسيح راه پيدا کرد


 

16:29  | دختر بارون  | 

Sat 15 Dec 2007

لبوی داااااااااغ!
 

آی لبو! لبو, لبوی داااااااغ! لبوی تنوری!

واااای چقدر لبو دلم می خواااااااااد

یادش بخیر! تو سرمای زمستون چه حالی میداد, لبوی داغ می خریدیم می خوردیم.

فکر کنم یه ۱۰ سالی میشه لبو نخوردم

حالا چی شد که یاد لبو افتادم؟!

آخه داشتم این مطلب رو تو سایت خانواده سبز می خوندم که یاد لبوووووووو افتادددددم:

 باز هم فصل سرما رسيد و بازار لبوي داغ دست‌فروش‌ها داغ داغ شد. داغ‌تر از خود لبو! انصافا خوردن لبوي داغ در هواي سرد بسيار دلچسب است. اين گياه داراي پراكندگي وسيعي در اكثر نقاط كشورمان به‌خصوص در مناطق شور است.

    مفيد‌ترين و بهترين قسمت چغندر، برگ آن است و بعد، ساقه‌ها و سپس ريشه آن كه معروف به لبو است. چغندر براي مبتلايان به بيماري ديابت مضر است اما براي درد پشت و مثانه و امراض روده‌اي مفيد است.
    
    خوردن آب آن براي سردرد و دندان درد مفيد است. ماليدن برگ چغندر پس از سرد شدن، درمان سوختگي‌هاي ناشي از آتش و آب‌جوش است.
    
    چغندر به علت داشتن ارسنيك و روبيديوم از بيماري جذام جلوگيري مي‌كند و به علت داشتن فسفر، غذاي مغز بوده و نيروي حافظه را زياد مي‌كند.
    
    آب لبو براي بهبود التهاب مثانه، پوست و بيماري‌هاي آن مصرف مي‌شود. براي طبخ بهتر لبو مي‌توان بعد از شستن، آن را حلقه حلقه كرد، داخل آب ريخت و مقداري شكر به آن اضافه كرد. اگر مايل به پختن لبو به صورت درسته هستيد قسمت‌هاي مختلف آن را با چنگال، سوراخ كرده و در ظرف مناسبي بريزيد، كمي شكر روي آن ريخته و آب را اضافه كنيد.
    


 

17:56  | دختر بارون  | 

Thu 13 Dec 2007

دیالوگهای بیاد ماندنی
 

امروز یاد دیالوگهای بیادماندنی سینما افتادم. گفتم چندتاشونو بنویسم.

همیشه از فیلمهای مسعود کیمیایی خیلی خوشم میومد. دلیلش هم همین دیالوگهای به یاد ماندنیشه. یا فیلمهای مهرجویی...

از فیمهایی که ذهن آدم رو مشغول می کنه خوشم میاد. یا بهتره بگم فیلمهای هنری...

مثلا نفس عمیق رو خیلی دوست داشتم. یا خیلی دور خیلی نزدیک, یا...

از بچگی عاشق نوشتن بودم. همیشه آرزوم این بود که نویسنده بشم (فیلمنامه نویس سینما). یادش بخیر خانم پورقربان همیشه بهم می گفت تو باید نویسنده شی. آخه انشاء همیشه ۲۰ می گرفتم.

ای کاش من هم یه روز بتونم انقدر خوب بنویسم...

 

دیالوگهای به یادماندنی

آقای رئیس، این خانوم ، این آقا و فک و فامیلاشون دست به دست هم دادن که منو نابود کنن. پاسبان گذاشته سر محل که منو دستگیر کنه... انگار من جنایت کرده ام. حالا هم باید نفقه شو بدم ... هم خونه رو بدم ، هم مهریه رو بدم ... هم بچه مو بدم ، هم شرفمو بدم . چرا؟ چرا؟ من نمی تونم طلاق بدم؟ من نمی تونم . این زن ، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه ... من طلاق نمی دم...


شخصیت هامون درفیلم هامون/ داریوش مهرجویی

----------------------------------------------------

من تا حالا دزدی نکردم. بغلش بودم... این ورش بودم ... اون ورش بودم ... اما وسطش نبودم ... عین اوفینا.

شخصیت دزد در فیلم سلطان/ مسعود کیمیایی

----------------------------------------------------

چیه بابا ؟ چیه ؟ کجا داری می ری ؟ هشه ؟ چته ؟ ... مرتیکه گه!

شخصیت هامون در فیلم هامون/ داریوش مهرجویی

----------------------------------------------------

درس رفتنه از این دنیا درس اولو...اخره



شخصیت سلطان در فیلم سلطان/ مسعود کیمیایی

----------------------------------------------------

این مساله طلاق و این حرفها به نظر من بوی مرگ می ده...

شخصیت هامون درفیلم هامون/ داریوش مهرجویی

----------------------------------------------------

این اطاقک مال نامزد آدم ... عشق آدم ... زن آدم ... رفیق آدمه ... ما که فقط این قلم آخریو ... داریم

شخصیت سلطان در فیلم سلطان/مسعود کیمیایی

---------------------------------------------------

چرا خراب شد؟ از کی؟ از کجا شروع شد؟... شاید از وقتی که رفت سراغ اون مرتیکه دکتر روانکاو بی سواد احمق که مغز دختره رو خورد وپاک دیوونه ش کرد.

شخصیت هامون درفیلم هامون/ داریوش مهرجویی

----------------------------------------------------

شايد يه روزي وقتي اين داستان رو براي باران، دختر رضا تعريف كنم خندش بگيره. كه اگه اسرار مادرجون نبود اون هيچ وقت پا تو اين دنيا نمي ذاشت.

شخصیت لیلا در فیلم لیلا/ داریوش مهرجویی


 

14:49  | دختر بارون  | 

Thu 13 Dec 2007

پایان ترم پاییز
 

خوب خدا رو شکر political science هم تمام شد.

برای ترم دیگه باید بیشتر کلاس بردارم. نمیدونم کلاس گیتار رو بگیرم یا نه. گیتار بیچاره ۱ ساله گوشه اتاق داره خاک می خوره. خیلی کیف میده وقتی آدم دلش گرفته یا شاده یا هرچی, گیتارو برداره و برای خودش آهنگ بزنه.

راستی خیلی وقته نقاشی نکشیدم. به قول مهناز آدم باید تو mood باشه تا بتونه نقاشی بکشه.

یه شعر از سهراب...

گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست ، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،

گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است


 

13:16  | دختر بارون  | 

Mon 26 Nov 2007

علوم سیاسی
 

فردا یه امتحان خیلی سخت دارم. اه اه علوم سیاسی 

نمیدونم چرا هرچقدر می خونم باز یادم میره.

خوبیش اینه که ۶ جلسه بیشتر نمونده. این کلاسم مثل کلاسای دیگه تموم میشه میره.

---------------

دلم برف می خواد...۸ ساله برف ندیدم...

آخه اینجا که هیچ وقت برف نمیاد. مثل شمال..


 

12:43  | دختر بارون  |