تبليغاتX

                                       به حرمت باران, هر گونه کپی برداری, ولو دوستانه, مجاز نـیـسـت
 

حسرت خیس

Thu 17 Apr 2008

زندگی در شمال و زنان جواهرده
 

گویا قالب قبلی وبلاگ دچار مشکل شده بود..فعلا این قالب رو انتخاب کردم تا مشکل قالب قبلی برطرف بشه...

داشتم یه مطلبی در مورد جواهرده می خوندم که تو فکرم افتاد یه روزی برم شمال زندگی کنم. از وقتی بچه بودم عاشق شمال بودم. طبیعتش, دریا, جنگل ..رو خیلی دوست دارم. دوست داشتم اونجا یه کلبه کوچولو داشتم بالای یه تپه. یه تپه سر سبز و پر از گل شقایق..

داشتم به این فکر می کردم که زن های شمالی واقعا برای خودشون مردین. همه کارها رو خودشون انجام میدن. ای کاش من هم مثل اونا بودم..

اینم مطلبی در مورد زن های جواهرده:

نگاهی به نقش چندین زن در روستای «جواهرده»

می گویند در گیلان، زن ها بیشتر از مرد ها کار می کنند و در مازندران، بخش زیادی از کار برعهده مردان است. اما در جواهر ده که در مرز تقریبی گیلان و مازندران قرار گرفته، این نسبت به تعادل رسیده است و از حکمرانی نسل های بعدی «جواهر»،‌ حاکم افسانه ای این منطقه خبری نیست.

بازار در دست مرد هاست و زمین های کشاورزی کوچک (باغ و باغچه) در دست زنان. خرید مایحتاج، بیشتر توسط زنان صورت می گیرد. در فصل هایی هم که زندگی به جای جواهرده در رامسر جریان دارد این مرد ها هستند که بیرون از خانه کار می کنند و زنان به خانه داری و نگهداری از فرزندان مشغولند.

خانم گل محمدي

خانم گل محمدی، از زمانی که شوهرش، رضا سکته کرده و توانایی کار ندارد، روی زمین کار می کند. در آستانه فصل سرد، بذر می پاشد تا باران و برف زمستانی،‌ در غیاب آن ها کار آبیاری را انجام دهد. پس از بازگشت از رامسر در اواخر فروردین هر سال، کار برداشت محصولات شروع می شود. او گاهی از همسایه ها کمک می گیرد و البته برای شخم زدن زمین هم، مردان کارگر ده به یاری اش می آیند.


زن جوان به همراه دخترش

مادر یک دختر چهار پنج ساله است. شوهرش برای تامین هزینه ی زندگی، ماه ها، به لپاسر ، کوه مجاور ده، می رود و دامداری می کند. خود او گاهی شال و روسری می بافد و بچه داری می کند. همچنین از پدرش، مراد که در اتاقک کوچک در انتهای حیاط ساکن است نگهداری می کند.

پيرزن جواهردهي

آن ها ميزبان مرجان، عضو غير بومي جواهرده هستند كه در تمام سال در طبقه پايين زندگي مي كند. مرجان، سال ها پيش از شوهرش جدا شده و پسري دارد كه از او بي خبر است. با غريبه ها حرف نمي زند و بيشتر ده، ارتباط زن تنها با اجنه را روايت مي كنند.

كيميا

دختر سی و چند ساله ای است که هنوز ازدواج نکرده. همیشه لبخند کمرنگی بر لب دارد و بیشتر روزش را به نگهداری از خواهرزاده اش – فواد- یا کمک به به خانواده و همسایگان می گذراند.

فروشنده

«به»، «گردو» و «سبزی» . محصولات زنی ست که در میان جاده، جایی که جیرکوه نام دارد، بساط پهن می کند تا مخارج زندگی اش را از فروش به گردشگران، بگذراند. گردشگرانی که گاهی با او صمیمی می شوند و خریدمی کنند و گاه از سر ترجم و به دید حمایت مالی از بساطش چیزی می خرند.


 

12:28  | دختر بارون  | 

Sat 5 Apr 2008

چاقاله بادوووووووم
 

۲ روز پیش رفتم یه شهر نزدیک خونمون (concord). اونجا یه فروشگاه غذایی ایرانی داره. رفتم تو دیدم واااااااااااااااااای چاقاله بادوم دارههههههههههه آخ منو بگی مثل این ندید بدیدا پریدم یه کیسه گرفتم مشت مشت چاقاله بادوم برداشتم از فروشنده ش که یه خانوم ایرانی بود پرسیدم گوجه سبز چی میارییییییید؟ گفت به وقتش بله میاریم. تو دلم گفتم یوهووووووووووو یه لواشک آلو هم خریدم که خیلی بدمزه بودیعنی بهتره بگم بی مزه بود..

بعد هیچی دیگه..خلاصه اومدیم خونه و نمکدون رو برداشتم و تا دلم خواست نمک ریختم رو این چاقاله بادومای خوشمزه و ..

بعدشم دیگه خبر مبر خاصی نیست. مشغول درس و کارم..

راستی آقا امید منظورت از تراک حسرت خیس آّهنگ محسن چاووشی بود؟ چون یه مدت اون آهنگ رو گذاشته بودم تو وبلاگ.

بعدش خیلی از دوستان نظر داده بودن که همین صدای بارون خیلی خوبه. حالا نمیدونم..به نظرم رای گیری کنیم بهتره. نه؟

دوستان لطفا نظر بدید..آقا امید پیشنهاد کردن که به جای صدای بارون همون موسیقی خود وبلاگ رو بذارم. نظر شما چیههههههههه؟

 


 

14:56  | دختر بارون  | 

Tue 1 Apr 2008

اولین آپیدت سال 87
 

خوب عید هم که اومد و تمام شد..

چند وقت بود حال آپدیت کردن نداشتم. ولی دیگه گفتم سال جدیده و هنوز آپدیت نکردم...

فردا یه امتحان سخت دارم که باید برم الان بخونم..

راستی, الان بدجوری دلم گوجه سبز می خواد. اونم با نمک...


 

16:35  | دختر بارون  |