تبليغاتX

                                       به حرمت باران, هر گونه کپی برداری, ولو دوستانه, مجاز نـیـسـت
 

حسرت خیس

Mon 5 May 2008

رمان یلدا و خاطرات فراموش نشدنی شمال
 

چند روز پیش رمان یلدا نوشته مودپ پور رو تمام کردم.

در کل به نظرم رمان خوبی بود. قصه ای تلخ ولی حقیقی داشت. واقعیت تلخی در مورد ...

پیشنهاد می کنم داستان رو خودتون بخونید.

شخصیت اصلی داستان سیاوشه..اما جالب اینجاست که من داستان رو فقط به خاطر یکی از شخصیت های داستان به اسم نیما که در واقع دوست صمیمی سیاوش بود دنبال می کردم حتم دارم شما هم اگه این رمان رو بخونید از شخصیت نیما خوشتون میاد..یه شخصیت خیلی باحال! خیلی شوخ ولی به موقع هم جدی...

شما هم اگه می خواید این رمان رو مثل من آنلاین بخونید به این سایت مراجعه کنید:

http://bookha.persiangig.com/Yalda

----------

دفتر خاطراتم رو ورق میزدم. پر از نوشته های رنگارنگ و خط خطی شده بود. خاطراتم رو نوشته بودم, و حرفهای دلم, احساساتم...

حتما تا حالا فهمیدین که چقدر شمال رو دوست دارم! یه نوشته ای داشتم از شمال..از خاطرات شمال که دلم می خواد اینجا هم بنویسم...

هیچ وقت یادم نمیره اون روزهای خوب رو..ویلای پسر عموی مامانم..اون کوچه باریک و سر سبز تو نوشهر..اون در بزرگ آهنی با میله های سفید رنگ.. اون درختها و گل های رنگارنگ...

اون خونه که دور تا دورش حیاط بود, با پله های فراوان...

یه روزم رفتیم لب چشمه...یه جای خیلی سرسبزی بود, پر از بوته های تمشک...تمشکهای قرمز رنگ کال و تمشکهای درشت و رسیده مشکی که وقتی تو دست می گرفتی بنفش پررنگ به نظر می رسید...

یه سری دست هاشون رو تو چشمه می شستند و یه سری هم یه طبیعت اطراف خیره شده بودند...اون روز همگی یه عکس یادگاری گرفتیم...یادمه!

شمال برای من همیشه یادآور لحظه ها و خاطرات خوش بوده...

اون روزها که دسته جمعی می رفتیم جنگل و با بچه ها دنبال چوب می گشتیم برای روشن کردن آتش...پدرم آتش درست می کرد و روی آتش هم کباب...

لب دریای خزر هندوانه (به سبک شتری) می خوردیم و من و برادرم و پسر خاله ام که چند سالی از من بزرگتر بودند روی شن های ساحل چاله ای می کندیم و از این کار لذت می بردیم.

ویلای نور که دیگه واقعا خوش می گذشت! هر روز صبح باقی مانده نان را برای مرغابی ها, مرغ ها و خروس ها, و بوقلمون های همسایه می بردم. اونا هم دور من جمع می شدند تا لقمه ای نان برای صبحانه میل کنند...

شب ها از اینکه به حیاط برورم وحشت داشتم چون آنجا پر بود از غورباقه های سبز رنگ و حشرات رنگارنگ...

وقتی در تاریکی به آسمان نگاه می کردیم خفاش هایی رو می دیدیم که در حال پرواز بر روی سیم های برق بودند...هنگام خواب هم صدای شغال ها و صدای تیر تفنگ به گوش می رسید...

از ترس به زیر ملافه هایمان می رفتیم ولی...خوشحال بودیم...خوشحال از اینکه با همیم...

و...و...و...

تمام نمیشه!

 


 

21:34  | دختر بارون  |