به یاد مادربزرگ
خیلی خاک خورده...باید یه سرو سامونی بهش بدم.
![]()
![]()
![]()
فردا شب سال مادربزرگمه..دوباره یاد خاطرات زمان بچگیم افتادم. یاد خانه مادربزرگم, یاد حیاط پر از گلش, یاد گلدون گل یاس گوشه حیاط که هرشب گلهاش رو می چیدم و تو یه کاسه می ریختم و میذاشتم تو اتاق تا عطرش خونه رو پر کنه. یاد حوض کوچک وسط حیاط که با بچه ها برگهای درختها رو توش می ریختیم و به خیال خودمون مثلا آش درست می کردیم...یاد بازیهای بچگیمون تو حیاط, اولین باری که بابا تو اون حیاط بهم دوچرخه سواری یاد داد...
وای که چه عالمی بود! اون کوچه قدیمی و باریک با کلی همسایه های مهربون که همیشه حال همدیگه رو می پرسیدن و از هم خبر داشتن. حتی سوپور محل که شبها با لباس نارنجیش و گاری پر از کیسه آشغال و لباسهای کهنه از تو کوچه رد میشد و مادربزرگم بهش پول میداد. یاد زمانی که با دوستام زنگ خونه همسایه ها رو میزدیم و فرار می کردیم!
یاد مادربزرگ مهربونم که هرشب برام قصه و جک می گفت, یا با هم مسابقه ۲۰ سوالی بازی می کردیم...وقتی شبها می رفتم تو اتاقش بقلش می کردم و باهم تلویزیون می دیدم...عجب رسمیه رسم زمونه!
آخ که چه روزایی بود! من با خاطرات اون زمان, با خاطرات خوش کودکیم زندگی می کنم من بهترین مادربزرگ دنیا رو داشتم..دوست دارم مامانی
11:27  | دختر بارون |

