ای کاش همیشه به خوابم بیای
تو یه جمعی نشسته بودم که ناگهان روح مرحوم خسرو شکیبایی ظاهر شد.
خیلی ترسیده بودم. فقط من می تونستم ببینمش.
یک لباس یقه اسکی شیری رنگی پوشیده بود و آروم با صدای دوست داشتنیش شعری رو زمزمه می کرد. آهسته رفتم جلو..
دستم رو به طرفش دراز کردم و گذاشتم روی سینه اش تا ببینم خودشه یا نه. حسش کردم..
بهش گفتم خودتی؟! که او باز هم شعرش رو زمزمه کرد..
داشت می رفت که بهش گفتم نرو!
سرش رو تکون داد و موهای لختش از روی صورتش کنار رفت و با همون لبخند دوست داشتنیش آروم گفت باید برم!
بغض گلوم رو گرفته![]()
13:27  | دختر بارون |

