<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حسرت خیس</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 01 Oct 2008 06:23:58 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تا یه مدتی بای</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>این روزا سرم خیلی شلوغههههههههههههه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه مدتی آپ نمی کنم. برگشتم خبرتون می کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 06:23:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hasrate-khis&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>hasrate-khis</dc:creator>
<guid>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زلزله در محل کار</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>سلااااااام به همگییییییی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرسی که نظر دادید بچه ها. در مورد پست تولدم هم باید بگم که بله یه پست زده بودم برای تولدم ولی بعد تاریخش گذشت گفتم بردارمش&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; مرسی از دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی در مورد اینکه چرا دیر به دیر آپ می کنم...آقا مگه تنبلی میذاره؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواستم هفته پیش آپ کنم که تنبلی کردم و گذاشتم واسه الان..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش سر کار بودم که یهو دیدم زلزله میاد. اولش خیلی آروم بود بعد یهو شدت گرفت. خوشبختانه شب بود و فقط ۳تا مشتری تو فروشگاه بودن. منم که مثل ماست وایساده بودم درو دیوارو نگاه می کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;. آخه اینجور وقتا آدم گیج میشه نمیدونه چیکار کنه. خلاصه دیدم این ۳تا مشتری ها دارن می دوند به طرف در خروجی. منم دیدم اونا دارن میرن اومدم منم فرار کنم برم بیرون که زلزله تمام شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; البته زمانش تقریبا فقط ۲۰ ثانیه بود ولی خوب به نظر زیاد میومد. ولی خوب خدا رو شکر بخیر گذشت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 20:02:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hasrate-khis&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>hasrate-khis</dc:creator>
<guid>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کافه گلاسه</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>کلا آشپزی رو دوست ندارم اما تو دسر و شیرینی و کیک درست کردن کارم درسته &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;جاتون خالی امروز یه کافه گلاسه ردیف درست کردم. بار اولم بوداااااااااااا اما خیلی ردیف شده بود. اینم از عکسش! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://i37.tinypic.com/a299br.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 332px; HEIGHT: 451px&quot; height=497 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/a299br.jpg&quot; width=270 align=baseline border=0&gt;&lt;A href=&quot;http://i37.tinypic.com/a299br.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 05:23:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hasrate-khis&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>hasrate-khis</dc:creator>
<guid>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه زود رفتی شکیبایی عزیز</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 371px; HEIGHT: 275px&quot; height=740 src=&quot;http://www.ksabz.net/usersChoice/633519969055312500.jpg&quot; width=1024&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواب بودم که دوستی زنگ زدو از خواب بیدارم کرد. گفت فهمیدی اون بازیگره مرد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم کدوم بازیگر؟ من که خواب بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت خسرو شکیبایی دیگه! گفتم ها؟ برو بابا. (فکر می کردم مثل همیشه شوخی میکنه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت به خدا! می تونی چندتا از عکسهاشو واسم بفرستی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوکه شده بودم. با خودم می گفتم خسرو شکیبایی؟ دیگه نیست؟ نه بابا نه مگه میشه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که باور نمی کنم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم رو اینترنت و سایتهای سینمایی رو گشتم. اولین خبرشون این بود: &quot;خسرو شکیبایی امروز در سن ۶۴ سالگی درگذشت&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واییییییییی نههههههههههههههههه! دروغه! خوابه! خسرو شکیبایی! نه, دیگه نیست؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هامون, روانی ,کیمیا, سارا, سالاد فصل, کاغذ بی خط, خانه سبز.وای همه اینا اومد تو ذهنم... وای!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای چقدر دوسش داشتم. بازیش,صداش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای نقش هامون, نقش رضا تو سریال خانه سبز با اون نوع عاطفه گفتناش, کاغذ بی خط با اون دیالوگ به یادماندنیش که می گفت: پسره یه انتر میگه کتتو بزن بالا ببینم دمبت چه رنگیه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخ خدا رحمتت کنه! یکی از بهترینهای سینمای ایران بودی. چه زود رفتی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.ettefagheno.ir/f/images/stories/rakhshan/cinemaema_32.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامه ای هم خوندم از رضا کیانیان که برای خسرو شکیبایی گفته. نامه ای بسیار غم انگیز...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رضا كيانيان بازيگر سينما و تئاتر ايران در نوشتاري كه در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار داده، آورده است: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«سلام خسرو جان&lt;BR&gt;بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!&lt;BR&gt;دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.&lt;BR&gt;فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!&lt;BR&gt;يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.&lt;BR&gt;آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.&lt;BR&gt;من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.&lt;BR&gt;بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.&lt;BR&gt;يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.&lt;BR&gt;ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.&lt;BR&gt;پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.&lt;BR&gt;من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.&lt;BR&gt;دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.&lt;BR&gt;البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.&lt;BR&gt;مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.&lt;BR&gt;ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.&lt;BR&gt;مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.&lt;BR&gt;به اميد ديدار»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رضا كيانيان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 20:28:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hasrate-khis&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>hasrate-khis</dc:creator>
<guid>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بامداد خمار</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>خیلی وقت بود حوصله نوشتن نداشتم. فقط میومدم نظرات شما رو می خوندم و خوشحال می شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt; 
&lt;P&gt;راستی کتابی که بابام واسم از ایران آورد رو دیشب تمام کردم. اسمش &quot;بامداد خمار&quot; بود. حتما خوندید چون خیلی معروفه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بار اولم بود که این رمان رو می خوندم. دیشب که داشتم کتاب رو می خوندم یه دستمالم گرفته بودم دستم و هی فرت و فرت اشک می ریختم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; دلم به حال شخصیت اصلی داستان که محبوب بود سوخت! خودم رو باهاش مقایسه می کردم. رحیم رو با اونی که دوست دارم مقایسه می کردم. نه! خدا رو شکر اصلا شباهتی به هم ندارن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; فقط یه چیزیی..و اون اینه که مادر و پدر دختر با ازدواج اونا مخالف بودن و مامان منم..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; آخرش به این نتیجه رسیدم که شاید این قانون زندگیه که آدم ناخودآگاه به طرف اونی که دوسش داره کشیده میشه. بیشتر از رو احساس تصمیم می گریم تا عقل! وقتی هم که احساس می کنیم عاشقیم هیچکی نمیتونه جلومون رو بگیره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا تازه شروع کردم به خوندن رمان &quot;ماندانا&quot; نوشته فهیمه رحیمی...ببینیم از اینم خوشمون میاد یا نه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه رمان دیگه هم بابام آورده با نام &quot;چراغ ها را من خاموش می کنم&quot; نوشته زویا پیرزاد. کلا همین سه تا کتاب رو آورده که باید این آخری هم بخونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی من آدم فمینیستی نیستما, ولی نمی دونم چرا از رمانهایی که نویسنده اش خانم باشه خیلی خوشم میاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; شاید دلیلش این باشه که احساس نزدیکی بیشتری با نویسنده داستان می کنم و راحتتر داستان رو متوجه میشم. نمیدونم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 22:26:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hasrate-khis&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>hasrate-khis</dc:creator>
<guid>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند راه ساده برای شاد کردن خانمها</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>امروز که تو سایت های مختلف می گشتم یه مطلب خوندم تو سایت خانواده سبز در مورد اینکه چگونه میشه خانمها رو شاد کرد. گفتم شاید بد نباشه این مطلب رو تو وبلاگم بذارم تا آقایان یاد بگیرن چطوری خانم ها رو شاد کنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H1&gt;&lt;FONT size=4&gt;چند راه ساده برای شاد کردن خانمها&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;DIV class=News&gt;
&lt;TABLE align=left border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://www.ksabz.net/lotrafiles/ImageHandler.ashx?id=3b20e5f5-a73a-4dbe-96ba-53ae2fb75f66&amp;size=normal&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=News&gt;۱) زن ها دوست ندارند میهمان نا خوانده داشته باشند, بنابراین به آنها وقت کافی بدهید تا آماده شوند. آمادگی&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;آنها برای پذیرایی امری حیاتی است. (اه اه بدم میاد از آدمای شلخته که فرتی خودشونو مهمون می کنن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۲) با همسر خود در هر کاری موافقت کنید , خواهید دید که زندگی چقدر راحت تر می شود! (یا بهتره بگم آقایان زن زلیل باشید!&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4fvfcja.gif&quot; align=baseline border=0&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۳) هر روز از همسر خود سوال کنید که چه کاری می توانید برایش انجام دهید؟ (اینم از همون زز بودن میادا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۴) وقتی از شما خطایی سر می زند اظهار تاسف کنید. وقتی هم که تقصیر از شما نیست باز هم اظهار تاسف&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;کنید! (&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/worship.gif&quot; align=baseline border=0&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۵) وقتی اوضا قمر در عقرب است, لبخند را فراموش نکنید . اگر بخندید دنیا هم با شما می خندد و اگر گریه کنید&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;یقین بدانید که دنیا شما را تنها خواهد گذاشت. (&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/sarcastic.gif&quot; align=baseline border=0&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۶) از تلاشهای همسرتان تشکر کنید و ببینید این تشکر تا چه حد موثر واقع می شود. (اینها که همه به زی زی بودن ربط پیدا می کنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۷) به این فکر کنید که همسر شما زن خیلی خوبی است. مادری بسیار خوب , عروسی بهتر از دیگر عروسها و&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;اگر به این طرز فکر ادامه دهید , او همین طور خواهد شد. (&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/girl_sigh.gif&quot; align=baseline border=0&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۸) خسیس نباشید و در ستایش همسر خود دست و دلبازی کنید . اما به یاد داشته باشید که در هیچ موردی&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;مبالغه نکنید. باید همسرتان استحقاق تعریف و تمجید را داشته باشد و گرنه ممکن است نتیجه خوبی ندهد. (وگرنه نتیجه اش کتکه &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/snapoutofit.gif&quot; align=baseline border=0&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۹) همسر خود را تشویق کنید و کمک کنید تا استعدادهای پنهانی او شکوفا شود. (&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/connie_24.gif&quot; align=baseline border=0&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۱۰) به جای هدایای گران بها, وقت خود را در اختیار همسرتان قرار دهید .. نشان دهید که به او توجه دارید, حتی&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;پس از یک روز کار سخت! برای او هدیه ای ببرید حتی یک شاخه گل به این ترتیب او خوش اخلاق می ماند. (گل رز باشه بهتره &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/rose.gif&quot; align=baseline border=0&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۱۱) بدانید زمانی که همسرتان از سردرد شکایت می کند, چاره درد او قرص مسکن نیست,بلکه یک لبخند است. (&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۱۲) زیباترین واژه در دنیا شاید”متشکرم” باشد ولی با این حال همه شوهران دنیا می دانند که هرگز نباید از&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;همسرشان انتظار تشکر داشته باشند! اگر به او گردن بند الماس بدهید, مطمئنا می گوید که زمرد را بیشتر&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;دوست دارد! (&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/240.gif&quot; align=baseline border=0&gt;)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۱۳) هرگز با همسرتان نجنگید, چون امکان ندارد در جنگ برنده شوید. در عوض از قلم برای نوشتن آن چه در ذهن&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;دارید استفاده کنید. بعد آن را به همراه شاخه ای گل تحویل او بدهید. (&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/290.gif&quot; align=baseline border=0&gt;)&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=News&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=News&gt;منبع: خانواده سبز&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=News&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=News&gt;درکل نتیجه می گیریم که آقایون باید زن زلیل باشن تا بتونن دل خانم ها رو شاد کنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 22:13:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hasrate-khis&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>hasrate-khis</dc:creator>
<guid>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی وقتا فقط باید نوشت...دخترک آدامس فروش</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>دلم می خواد بنویسم!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتهاست که این موضوع فکر منو مشغول کرده...ولی الان دیگه وقتشه که بنویسمش..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی اشکالات دارم اما برای شروع فکر کنم خوب باشه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسمش رو گذاشتم دخترک آدامس فروش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.hiddenlives.org.uk/images/society/p0000635.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر کوچکی با جعبه آدامس بادکنکی در دست, در یکی از خیابانهای دودآلود تهران پرسه میزد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با عجله به این سو و آن سو می دوید و جعبه آدامسهایش که در دست داشت را به طرف این و آن دراز می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با التماس می گفت: &quot; خانوم, آقا, تو رو خدا فقط یه دونه آدامس بخرید!&quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچکس حتی به دختر کوچولو نگاه هم نمی کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک که کل روز حسابی خسته شده بود کنار دیواری نشست و به جعبه آدامسهایش که به فروش نرسیده بودن خیره شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه های همسن و سال خودش رو میدید که با لباسهای نو و زیباشون خنده کنان از کنار دخترک آدامس فروش می گذشتند. دخترک فقط با حسرت نگاه می کرد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرش را پایین گرفت و نگاهی به سرو وضع خودش انداخت. پیراهن خاکستری رنگی که روزی سفید بود...جورابهای سیاه و پاره, , و دمپایی درب و داغون..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در فکر فرو رفته بود که ناگهان متوجه صداهای هل هله جمعی از زن ها شد که سر کوچه ای ایستاده بودند. دخترک از جایش بلند شد و به طرف صدا رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی به سر کوچه رسید ماشین مشکی رنگی را دید که به آن کلی گل های رنگارنگ چسبانده بودند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک با تعجب به ماشین خیره شده بود که در همان حال مردی قد بلند و جوان با کت و شلوار مشکی و کراوات قرمز رنگی از ماشین پیاده شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناگهان چشمش به دختر کوچولوی آدامس فروش افتاد که با چشمانی گرد و دهان باز به او و ماشینش خیره شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با لبخند جلو آمدو از دخترک پرسید: &quot; ماشین عروس دوست داری؟&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک جوابی نداد و فقط با تعجب نگاه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناگهان دری که ماشین عروس روبه رویش پارک شده بود باز شد و زنی سفیدپوش از آن به بیرون آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک که عاشق لباس عروس بود با هیجان زیاد به طرف جمعیت دوید تا بلکه راحت تر عروس خانم و لباسش رو تماشا کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عروس تور بلندی بر سر داشت که صورتش را پوشانده بود. شنل کوتاه و سفید رنگی که دور تادورش پشمی بود را بر روی شانه هایش انداخته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توجه دخترک به کمر لباس عروس خانم جلب شد که با منجوق های فراوان و براق  چشم همه را می گرفت. از کمر به پایین لباس عروس پف دار شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردی با دوربین بزرگی بر روی دوشش دور عروس و داماد می چرخید و از آنها فیلم می گرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن ها هم خنده کنان دست می زدند و هل هله می کشیدند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک که از خنده و شادی آنها به وجد آمده بود همراه با آنها دست می زد و خوشحالی می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داماد که از دخترک آدامس فروش خوشش آمده بود به طرف او رفت و با خوش رویی پرسید: &quot;دوست داری با ما به عروسی بیای؟&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک که از خوشحالی نمی تونست حرفی بزنه فقط به علامت مثبت سرش را تکان داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستش را به دست آقای داماد داد و همراه با عروس خانم سوار بر ماشین شدند. ماشین عروس با بوغ های مکرر از آن کوچه فاصله می گرفت و دورتر و دورتر می شد..و ناگهان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک از خواب شیرینش پرید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او همانجا بود..در همان خیابان دودآلود تهران..با همان جعبه آدامس های به فروش نرسیده..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 20:38:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hasrate-khis&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>hasrate-khis</dc:creator>
<guid>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادش بخیر!</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>امروز یاد قدیما افتادم..یاد خاطرات دبستان و برو بچه ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نجمه, ندا, سمیرا, سپیده, فاطمه, ستاره, مرضیه, مژگان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه روزای خوبی بود! خیلی دلم می خواست بازم می دیدمشون. دلم می خواد بدونم کجان؟ چی کار می کنن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه خوب می شد می تونستم پیداشون کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; اما چطوری؟!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 21:10:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hasrate-khis&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>hasrate-khis</dc:creator>
<guid>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دماغ به سبک ایرانی</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>آخییییش خیالم راحت شد! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه کلاس هام رو پاس کردم با نمره A &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt; فکرش هم نمی کردم نمره به این خوبی بگیرم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش یه فیلم مستند تو یکی از کانال های ماهواره ای نشون میداد که داشتم با مامانم میدیدم با نام &quot; دماغ به سبک ایرانی&quot; که در مورد جراحی زیبایی بینی در ایران بود. خیلی فیلم جالبی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از تماشای فیلم به فکر فرو رفتم...خدایا چرا همه دخترای تو ایران شبیه هم شدن! همه دماغ ها عملی! پسرها هم که ماشاالله! حیف اسم مرد که روشون بذاری&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته خوب بعضی ها واقعا احتیاج دارن که بینی هاشون رو عمل کنن. ولی تو ایران متاسفانه مد شده همه (حتی اونایی که بینی هاشون مشکلی نداره) عمل می کنن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی از بازیگرها (بیشترشون) هم دماغ هاشون رو عمل می کنن. به قول یکی از هنرمندان که تو فیلم باهاش مصاحبه می کردن, می گفت برای نقش حضرت مریم یه بازیگر نمی تونستن پیدا کنن که دماغ عمل نکرده باشه! خیلیه هااااااااا! خیلی بده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نظر شما در مورد بینی عمل کردن چیه؟ آیا این درسته که همه برن بینی هاشون رو عمل کنن؟ اصلا مهمه؟ چرا مهمه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم مصاحبه کوتاهی با بهنوش طباطبایی در مورد جراحی بینی که امروز رو نت پیدا کردم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 214px; HEIGHT: 172px&quot; height=577 src=&quot;http://img34.picoodle.com/img/img34/9/7/27/f_bb7m_36dd132.jpg&quot; width=864&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهنوش بختیاری که در عرصه مجموعه های طنز تلویزیونی موقعیت خوبی به دست آورده است، درباره جراحی چهره اش می گوید: &quot;من هم مثل بیشتر خانم های ایرانی که به جراحی زیبایی علاقه دارند، حدود 14 سال پیش یعنی زمانی که 19 سالم بود بینی ام را عمل کردم. به هر حال تب جوانی بود و من هم آن موقع دوست داشتم که بینی سربالا داشته باشم! البته زمانی که من جراحی زیبایی را انجام دادم، هنوز بازیگر نبودم و اصلا هم قصد بازیگری نداشتم و فقط به خاطر این که عمل بینی مد شده بود این کار را انجام دادم! تقریبا یک سال بعد هم پشیمان شدم، چون کلا با دست بردن توی صورت خیلی خیلی مخالفم و فکر می کنم  که روح آدم ها در صورت شان نمود پیدا می کند. بنابراین فکر می کنم هر صورتی با تمام اشکالاتش زیباست. من تا حالا توی عمرم یک نفر را ندیده ام که احساس کنم زشت است، چون هیچ کس را زشت نمی بینم مگر این که احساس کنم سیرت بدی دارد.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بختیاری در مورد نقص هایی که در صورت بعضی افراد وجود دارد، می گوید: &quot;فکر می کنم اشکال هر صورتی به نوعی ویژگی آن محسوب می شود. به نظر من زیبایی استانداری وجود ندارد. خاص بودن و منحصر به فرد بودن هر فرد، زیبایی اوست و هر صورتی کاراکتر خودش را دارد. به همین دلیل من کلا از این که بینی ام را عمل کرده ام، پشیمانم.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این بازیگر معتقد است از هر ده خانم ایرانی چهار، پنج نفرشان دوست دارند که تغییراتی در چهره خودشان به وجود بیاوردند و این تغییر همیشه هم بد نیست، اما او به هر حال مخالف این جراحی هاست، به خصوص زمانی که این فرد یک بازیگر باشد: &quot;بعضی از نقش ها هست که باید به صورت آدم بخورد و بازیگر دوست دارد که آن نقش ها را بازی کند ولی نمی تواند، چون چهره اش این اجازه را به او نمی دهد.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بازیگر مجموعه چارخونه ادامه می دهد: &quot;اگر تعریف از خودم نباشد، من از جمله افرادی هستم که قبل از عمل بینی، قیافه ام بهتر از زمان بعد از عملم بود، چون من یک بینی کاملا ظریف و قلمی داشتم که فقط کمی استخوانی بود.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهنوش با ابراز نگرانی از رواج جراحی زیبایی در جامعه می گوید: &quot;الان متاسفانه بیشتر خانم ها و دخترهای جوان به شکل اغراق آمیزی چهره خودشان را تغییر می دهند و من خیلی از این بابت تاسف می خورم. چرا این صورت هایی که می تواند ویژگی هر فردی باشد، باید به یک شکل دربیاید و آن قدر تغییر  کند که وقتی با آن ها روبه رو می شوی اصلا نفهمی داری با چه کسی حرف می زنی؟ تغییر در شکل ابروها، لب، چشم و گونه ها باعث می شود آدم ها ویژگی چهره خودشان را از دست بدهند.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما خانم بازیگر نظرات جالب تری هم دارد. او می گوید: &quot;حتی به نظر من پیر شدن هم یک جور زیبایی است، چون هر کدام از این چین و چروک های صورت حکایتی دارد. من به کشیدن پوست هم اعتقاد ندارم. البته بعضی ها این طوری احساس بهتری دارند و بد نیست آدم کاری را که حس خوبی برایش به ارمغان می آورد، انجام دهد. من هم آن زمان که بینی ام را عمل کردم، احساس خوبی نسبت به این کار داشتم.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بازیگر نقش لیلون در شب های برره تاکید می کند: &quot;جراحی زیبایی، عامل موفقیت یک بازیگر نخواهد شد. در غیر این صورت لابد همه این دختر و پسرهای جذاب و زیبایی که در کوچه و خیابان می بینیم، بازیگران موفقی هستند. بنابراین دختر خانم ها و پسران جوانی که فکر می کنند اگر جراحی زیبایی انجام دهند، حتما می توانند وارد سینما شده و بازیگر موفقی شوند، مسیر اشتباهی می روند.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;منبع: عصر ایران&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 02:37:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hasrate-khis&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>hasrate-khis</dc:creator>
<guid>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای کاش می فهمیدن...</title>
<link>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>دلم نمی خواد اون موضوع قدیمی رو دوباره عنوان کنم. فقط اینو میگم که من و این خانوم خیلی مثل هم فکر می کنیم. نوشته های قدیمم در مورد آمریکا (که تو همین وبلاگ نوشته بودم) رو که می خوندم تازه فهمیدم...خدا رو شکر که یه نفر پیدا شد حرف دل مارو بزنه... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دیگه علاقه ام به ایشون (هنگامه قاضياني) بیشتر شد. من که فیلم ایشون رو ندیدم و نمی تونم در مورد بازیشون نظر بدم. ولی می تونم حدس بزنم چه شخصیتی داره. چون می فهممش و درکش می کنم....خیلی سخته وقتی تو دلت یه چیزی داری و میگی اما کسی نمی فهمه...کسی درکت نمی کنه... من هم گفته بودم احساسم رو در مورد غربت, در مورد کشورم...اما کسی نمی فهمه...همه فکر می کنن دروغ میگی یا خالی می بندی یا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون بهتر که تو دلمون نگه داریمش و صدامون در نیاد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم قسمتهایی از مصاحبه خانم قاضیانی که از سایت سینمای ما گرفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG height=142 src=&quot;http://www.cinetmag.com/Photo/Artist/Hengameh_Ghaziani_330700.jpg&quot; width=122&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«هنگامه قاضياني» با نخستين فيلمي كه در آن نقش اول را تجربه مي كرد، نخستين سيمرغ بازيگري اش را دريافت كرد. خودش با اين جمله كه «ره صد ساله را يك شبه طي كرده»، ميانه خوبي ندارد. وي خودش را وامدار تئاتر مي داند و معتقد است پيشينه تئاتري، خيلي جاها به كمكش آمده است.«هنگامه قاضياني» در فيلم هاي «سايه روشن» (حسن هدايت) و «اقليما» (مهدي عسگرپور) حضور كوتاهي داشت، به همين سبب بازي اش چندان به چشم نيامد. اما در فيلم «به همين سادگي»به كارگرداني ميركريمي كه روايتي شخصيت محور دارد، خوش درخشيد و نظر مثبت داوران و منتقدان جشنواره فيلم فجر را، به بازي خود جلب كرد.هنگامي كه براي مصاحبه با او تماس مي گيرم، مي گويد: دين زيادي نسبت به روزنامه «خراسان» دارم. خاطرات دوران نوجواني ام با اين روزنامه پيوند خورده است. سپس از مشهدي بودنش مي گويد و اين كه در محله «حوض لقمان» زاده شده و كودكي اش را در منطقه سناباد گذرانده است. پس از دريافت مدرك كارشناسي جغرافياي انساني- اقتصادي، براي تحصيل در رشته فلسفه غرب به كشور آمريكا رفته است.وي پس از حدود ٦ سال اقامت در آمريكا سال ٧٨ به ايران بازگشت و كتاب «سرزمين مرد سرخپوست، قانون مرد سفيدپوست» را به فارسي ترجمه كرد. قاضياني از اين كه فيلم «به همين سادگي» با دو ماه تاخير در مشهد اكران شده، اظهار گلايه مي كند و مي گويد: دوست داشتم زودتر از اين ها، همراه با مردم شهرم ،فيلمم را تماشا كنم. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاقا شنيدم كه صحبت هاي شما در برنامه «مثلث شيشه اي» درباره بازگشتتان به ايران، بازتاب هاي زيادي داشته است. اصل ماجرا چيست؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خيلي بامزه است كه گاردهاي عجيب و غريب نسبت به اطراف داشتم . خانواده ام مرا مي شناسند اميدوارم آنها چنين تصوري نداشته باشند . مدام به من مي گويند : كه آره حالا ايران هيچ نقصي و ايرادي نداره . فشارها ناگهان روي من شديد شد . شايد اصلا جاي عنوان كردن نداشته باشد . ولي من همه چيزم را اتفاقا عنوان مي كنم . همين باعث مي شود كه آرام بگيرم و هيچ چيز در من نماند . دل من ديشب گرفته بود . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می خواهم همه چيز را بگويم تا آرام بگيرم. من مي گويم اي انسان هاي عزيز! شما زندگي تان را بكنيد. كفش هاي خودتان را پايتان كنيد و با كفش هاي من راه نرويد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مي گويند : اره دیگه حالا ديگه آمريكا بده . حالا ديگه كشور ديگه بده . تو كه خودت آنجا درس خواندي. من جواب دادم : اين احساس من است . براي مائده طهماسبي و فرهاد آييش هم بود كه در بهترين نقطه آمريكا كار كرده اند و برگشته اند . ما در دانشگاه آزاد مشهد در سال 70 استادي داشتيم به نام دكتر جاجرمي كه به من جمعيت شناسي درس مي داد . ايشان سال 67 از فرانسه به ايران برگشتند و در آن در طرف تربت حيدريه در باغ خلوت زندگي مي كردند . آن زمان اين آدم براي من عجيب بود . كسي كه سال هاي سال فرانسه بوده جايي كه مي گويند ، مهد تمدن و هنر و تحصيل است . او آنجا را ترك كرده است . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باور كنيد سر سيمرغ گرفتنم اين قدر اذيت نشدم . مدام مي گويند ، چرا چنين چيزي را گفتي ؟ چون من منم ، من شما نيستم . چرا بايد شكل شما باشم . شما مي توانيد اينجا نمايند . من با آمدن ناگهاني ام به ايران در سال 77 عقايدم را زندگي كردم . با اينكه اولين كار سينمايي ام يعني &quot; سايه روشن &quot; ناكام ماند و ديده نشد و شكست تجاري خورد . چرا بايد براي خوشايند يك عده آدم عقايد و باورهايم را تغيير دهم ؟ براي اينكه بگويند آفرين آفرين . من اين آفرين را نمي خواهم . من اين آفرين را از خودم مي خواهم . خيلي خوشحالم كه در اين برنامه شركت كردم . رو راست بگویم . نمي خواستم بروم . چون فكر مي كردم حرفي براي گفتن نداشته باشم . ديروز رفته بودم شهروند خريد كنم . يك عده زياد دور من جمع شدند و سوال پيچم كردند . من كارهاي تئاترم رد شده ، اما هيچ وقت غر نزده ام . گفته ام چرا فلان بازبين تئاتر را آورده اند كه متخصص نيست . اما هيچ وقت نگفتم كه واي اين روسري دارد مرا مي كشد. واي صف نان چقدر زياد است . بارها گفته ام كه من برگشتم كه در صف نانم بايستم . نمي گويم نسبت به شرايط هيچ اعتراضي ندارم .چرا دارم . ولي دوست دارم اين اعتراض را در مملكت مادري ام نشان بدهم . شما مي توانيد يك جور ديگر فكر كنيد . برويد فكر كنيد . چرا مي خواهيد فكرتان را به من القا كنيد . خيلي برايم عجيب است . اول دلم گرفت . بعد ديدم براي چي بايد دلم بگيرد . دل كساني بايد بگيرد كه با ميل خودشان زندگي نكردند و الان راه گريزی ندارند . خب برويد راه گريزتان را پيدا كنيد . جهان درش به روي شما باز است برويد تجربه كنيد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من فكر مي كنم ، با برگشتنتان حرفتان را در عمل ثابت كرده ايد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تمام شد و رفت . هر كس مخالف است مي تواند برود . در مرزهاي ما باز است . خدا را شكر مملكتي نداريم كه درها را بسته باشد . به شما دارد بي احترامي مي شود كه در آمريكا بايد ده تا انگشتتان را در جوهر بكنيد كه بتوانيد وارد شويد . من زماني كه رفتم خيلي با احترام رفتم . ببخشيد ايران جلوي چه كسي را براي رفتن گرفته است؟ همه دارند مي روند . من يك بخشي از موفقيتم را مديون آن كشور ( آمريكا ) هستم . ولي قبل از آن مديون خودم هستم .چون شايد شخص ديگري كه بيخ دل من غر مي زند ، شايد همان آدم هم اگر انجا برود شايد عمرش را به بطالت بگذراند . ولي من آنجا از شرايطم استفاده كردم .فكر مي كنم ماركز بود كه سال ها در آلوده ترين نقاط مكزيك به زندگي اش ادامه داد . سال ها در مكزيك ماند . در صورتي كه فاصله كمي تا امريكا داشت . براي نويسنده مثل ماركز اقامت در آمريكا كاري نداشت .بارها و بارها در مصاحبه هايش گفته: من دوست دارم در كشور خودم زندگي كنم . &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 22:26:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hasrate-khis&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>hasrate-khis</dc:creator>
<guid>http://hasrate-khis.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
